X
تبلیغات
❤ طعم عشق و دوری ❤


❤ طعم عشق و دوری ❤

ღღღ تو زیباترین ارزوی منی ღღღ

 
روز شمار خدمت سربازیه امیرم
 
 
 

روزشمار نامزدیمون

 

ÊÇÑíÎ : جمعه 16 فروردین1392ÒãÇä : 19:19 Èå ÎØ : نسیم|

دیروز روز ارتش بود و امیرم رژه داشت ...

میگفت که رژه شون خیلی خوب بوده ....

خدارو شکر ...

روزت مبارک پسرک سرباز من 

 

این روزا بیش از حد دلتنگم ....

بیش از حد تو خودمم و حتی صبرم هم بیشتر شده ...

این روزا بیش از حد تحمل میارم و حرفی نمیزنم ...

چقدر خوبه که میرم اموزشگاه و همین باعث میشه که کمتر توی فکر و خیال برم

شاگردام بهم انرژی میدن ...

یاد زمانی میوفتم که خودم همین حس رو داشتم همینقدر شور و شوق

...

از حال و روز این روزای خودم اصلا راضی نیستم ...

بعضی وقتا اینقدر صبر اینقدر تحمل ادم رو خشن میکنه سخت میکنه ...

درست مثل سنگ ...

سنگ هم شاید از همون اول اینقدر سفت و محکم و خشن نبود ...

دنیای اطرافش باعث شد که اینجور بشه ...

از اینهمه صبوری خودم میترسم ... از اینهمه تحمل و سخت شدنم میترسم ...

دنیای تاریک این روزام رو اصلا دوست ندارم ...

 

 

شوهریه سرباز من روزت مبارک

این رو برای تو کشیدم

چقدر خوب بود که این روزا کنارم بودی و اینجور بهم ارامش میدادی

 

 

ÊÇÑíÎ : شنبه 30 فروردین1393ÒãÇä : 11:51 Èå ÎØ : نسیم| |

 

دختــــر که باشــــی . . .

 

هزار بارم که بگه دوسـتت دارم باز می پرسی دوســتــم داری؟

و ته دلــــت همیشه با شنیدن این جمله از زبونش میلرزه !

دختــــر که باشــی . . .

هر چقدر هر حواسش بهت باشه باز وقتی میبینی نگران اطرافیانشه حسودی میکنی

و میخوای یه جوری این حسودی عاشقونه رو بهش نشون بدی

 

دختــــر که باشــی . . .

 

هر چقدر زیبـا باشی نگــران زیباتر هایی میشی که عــاشقش میشن؛

هر وقت صدات کنه خوشگلـم خوشحال میشی که براش از همه ی زیباها زیباتری

دست خودت نیست ...

 

دختــــر که باشــی . . .

 

 تمام  دیوانگــــی های عالم را بلدی ..

 

 

نمیدونم چطوری بگم بعضی وقتا میخوام عشقش رو نشونم بده ...

حتی الان که توی شرایط سختیه ...

 

چند روز که زنگ میزدم پادگان و باهاش حرف میزدم نمیتونست درست حرف بزنه

اخه همش توی مرکز پیام شلوغ بود و هیچوقت اونجا تنها نمیشد ...

واسه همین تمام مکالمه ی ما به پرسیدن احوال بقیه ختم میشد ...

و نگرانیه امیرم واسه سرماخوردگیه مامانش ...

و همش میگفت که من نیستم اونجا  کمک حالش باشم تا زود حالش خوب شه

و از اینجور حرفا ...

نمیدونم حس میکردم که اصلا حواسش به حرفای من نیست

و یه جور حس حسودی که امیرم فقط باید حواسش به من باشه ...

 

واسه همین نسیم بدجنس شد و گفت یه چند روزی به پادگان زنگ نمیزنم

دیروز اولین روزی بود که زنگ نزدم ..

هی دستم به گوشی میرفت که زنگ بزنم ولی نزدم ....

 

امروز صبح ساعت ۸ خودش زنگ زد

چقدر ذوق کردم شمارشو دیدم سریع برداشتم

نگرانم شده بود که زنگ نزدم ... گفتم اخه این چند وقت که زنگ میزدم اصلا حواست بهم نبود

میگفت  نمیتونستم حرف بزنم همش اینجا بچه ها بودن نمیشد درست حرف  بزنم

میگفت اینقدر دیروز منتظرت بودم الهی بمیرم که با این حسودیم اذیتش کرده بودم

صبح با یه تلفنش پر از انرژی شدم ... با صداش پر از ارامش شدم ...

چقدر خوبه که دارمش

چقدر خوبه که بهم یاداوری میکنه همیشه که چقدر دوستم داره ...

 

خداکنه بعد ار رژه بهش مرخصی بدن و بتونه بیاد

 

ÊÇÑíÎ : یکشنبه 24 فروردین1393ÒãÇä : 11:54 Èå ÎØ : نسیم| |

 

۱۹ فروردین شد ۱۴ ماه که امیرم رفته سربازی ...

۱۴ ماه تو پادگان ... خیلی سخته خیلی ...

کی برسه اون روزی که بیام بنویسم امیرم ترخیص شد و سربازیش تموم شد...

واااااااااای یعنی میشه ؟؟؟

چه ذوقی بکنم اون روز؟؟؟

 

 

دیروز یه فکری اومد به سرم ... نمیدونم تا چه حد عملیش کنم

ولی فکرکنم خیلی جالب و قشنگ میشه ...

از خیلی وقت با امیر تصمیم گرفته بودیم که قبل از اینکه ازدواج کنیم

سربازیش که تموم شد بریم آتلیه و چندتا عکس دو نفره از الانامون بگیریم

و داشته باشیم ...

حالا دیروز فکرمیکنم و میگم اگه امیرم بعد از ۲۹ فروردین بهش مرخصی دادن و

اومد بریم با هم عکس بگیریم اونم اینکه امیرم لباسای خدمتش رو بپوشه و با هم

عکس بگیریم مثل این عکسایی که تو وبلاگ میزارم ...

خیلی جالب و با حال میشه اگه عملیش کنیم . مگه نه ؟؟؟

 

دیشب که بهش زنگ زدم اینو بهش گفتم و امیر هم که قربونش برم همه جوره پایه

میگه اره خیلی خوب میشه وقتی اومدم لباسامو میارم بریم عکس بگیریم ...

 

اگه بهش مرخصی بدن حتما میریم عکس دو نفری دوران خدمتش رو میگیریم

دوست ندارم هیچوقت تو زندگیمون این روزای سختمون رو از یاد ببریم 

و این عکس گرفتن باعث میشه هر وقتی یاد این روزای پر از دوریمون بیوفتیم ...

 

 

ÊÇÑíÎ : چهارشنبه 20 فروردین1393ÒãÇä : 11:23 Èå ÎØ : نسیم| |

یعنی ها از پریشب که امیرم گفته بود برا رژه انتخابم کردن

هیچ تصوری از اینکه چطوریه و چیه و اینا نداشتم ها ...

خوووووووب همچین دختر خنگی هستم ها ...

فکر میکردم یه رژه تو پادگان و از اینجور چیزاست

وقتی دیشب داشتم واسه مامانم تعریف میکردن که انتخابش کردن

میگه که اینجا هم هست دیگه میان توی میدان شهر و اونجا برای مردم

رژه میرن خوب چون روز ارتشه ...

میگم وای اره یادم اومد چطوریه ...

وقتی به امیرم زنگ میزنم میگم واااااااای یعنی تو میری توی شهر پسوه

و اونجا توی میدونش رژه میری میگه اره ...

میگم اه کاش منم میتونستم بیام و نگات کنم و کلی قربون صدقت برم ...

از الان تا روز ارتش باید فقط تمرین رژه کنه و شب هم وقت خاموشی راحت

بخوابه و از هیچ نگهبانی دادنی خبری نیست ...

و این واقعا خوبه ... همین نگهبانیش واقعا مصیبتیه برای خودش ...

حداقل ده روز از این خلاص میشه ...

خدایا شکرت ...

 

 

ÊÇÑíÎ : سه شنبه 19 فروردین1393ÒãÇä : 12:34 Èå ÎØ : نسیم| |

دیشب اینقدر منتظر شدم تا ساعت ۸ بشه و بتونم بهش زنگ بزنم

وقتی زنگ میزنم و صداش میزنن و میاد پشت گوشی صداش رو که میشنوم

مثل همیشه پر از انرژی میشم ...

میگه که برای رژه ی روز ارتش انتخابم کردن ...

میگم خوبه برات یا بده ...

میگه خوب خوبه دیگه نگهبانی و اینا نباید بدم فقط باید تا ۲۹ فروردین که روز ارتش

هست رو تمرین رژه کنم ...

میگم ایول پس خیلی خوبه ...

میگه ممکنه بهمون همون روز تشویقی بدن و بتونم ده روز بیام مرخصی ...

اینو که میشنوم ذوق میکنم و میگم خدا کنه ...

خداکنه رژه شون خیلی خوب باشه و بهشون تشویقی بدن ...

 

 

پسرک سرباز من وقتی تو اون لباس ارتش و در حال رژه تصورت میکنم

کلی تو دلم قربون صدقت میرم و تحسینت میکنم عزیزدلم

 

ÊÇÑíÎ : دوشنبه 18 فروردین1393ÒãÇä : 9:49 Èå ÎØ : نسیم| |

دیشب بعد از ده شب دوباره تنها بودم ...

با اینکه چهارده ماه از سربازیش میگذره و چهارده ماه میشه که

اینقدر از هم دوریم ولی هنوز دلم برای جیش بوس لالا های شب بخیرش و

صبح بخیر های پر از قربون صدقش تنگ میشه ...

مخصوصه این ده شب که هر شبش با هم میخوابیدیم و تا به هم جیش بوس لالا

نمیگفتیم و قربون صدقه ی هم نمیرفتیم خواب به چشامون نمیومد ...

قبل از عید دو هفته میشد که دلتنگیم شدید شده بود و شبا خواب نمیرفتم از دلتنگی

تا ساعت ۴ یا حتی ۵ فقط توی تختم دراز میکشیدم و بیخوابی میزد به سرم ...

ولی وقتی که امیرم بود چقدر با بودنش ارامش میگرفتم و بعد از هر شب بخیری راحت

چشام روی هم میومد و خواب میرفتم ...

 

و از دیشب باز هم دوری ماشروع شد....

دیروز ساعت ۵ عصر بود که اخرین اس ام اسامون هم دادیم و امیرم گوشیش رو تحویل

داد و وارد پادگان شد ...

هنوز یک ساعت نگذشته بود دلم گرفت خیلی دلتنگش شده بودم خیلی زیاد

تو خودم بود و نشسته بودم جلوی تلویزیون که گوشیم زنگ خورد

شماره ی پادگان رو که دیدم با ذوق پریدم تو اتاق و صداشو که شنیدم اروم گرفتم

بهم میگه گفتم بیام شب به دخیر رو به خانمم بگم و بعد بخوابم ...

چقدر ذوق میکنم وقتی میگه دیگه سفارش نکنم ها خانومم رو بزاری بخوابه

یه وقت نکنه همینجور بیدار بمونی و اذیت شی ها ...

اروم گرفتم... دلم پر از ارامشی وصف نشدنی شد ...

 

چقدر خوبه که امیرمو دارم ... چقدر خوبه که ما مال همیم ...

خدایا شکرت ...

خداجونم کمکمون کن که این دوری ها هم برامون زودتر تموم شه

ÊÇÑíÎ : یکشنبه 17 فروردین1393ÒãÇä : 15:0 Èå ÎØ : نسیم| |

دیشب امیرم باید میرفت ...

اماده شده بود و وقت رفتن بود ...

دوتامون به هم ریخته بودیم سر یه چیز الکی سر هم خالی کردیم

و به هم توپیدیم ولی همون لحظه دوباره قربون صدقه ی هم رفتیم و

از دل هم در اوردیم ...

شهر خودمون بلیط گیر نیومده بود و دوستش توی شهرستان که یک ساعت

با ما فاصله داشت بلیط گیر اورده بود ...

داداشش امیر رو باید میرسوند اونجا منم باهاشون رفتم ...

تو راه که میرفتیم برسونیمش خیلی بغضمو خوردم و خودمو کنترل کردم ...

ولی وقت برگشت نتونستم خودمو کنترل کنم و همون عقب نشسته بودم

و اروم اروم اشکام میریخت ...

یه عالمه گریه کردم ...

دوباره رفت ... دوباره همون قصه ی دوریه همیشگی شروع شد

دو ماه دیگه باید صبر کنم ... شاید دو ماه نمیدونم شاید هم بیشتر ...

میتونم تحمل میکنم به امید تموم شدن این سربازیه لعنتی ...

 

امروز سومین ماهگرد نشونمون بود و باز هم از هم دور بودیم ...

کیلومترها دور ...

 

 

ÊÇÑíÎ : جمعه 15 فروردین1393ÒãÇä : 19:15 Èå ÎØ : نسیم| |

با فنجانی چای هم میتوان مست شد

 

اگر ...

 

کسی که باید باشد  " باشد "

 

چهارشنبه ششم فروردین بود که امیرم عصرش ساعت نزدیک ۶ بود

که خیلی غافلگیر کننده اومد ...

ساعت ۶ بودکه بهم زنگ زد و گفت که الان دوستم میاد سر بلوار

برو و کلیدایی که دستته رو بهش بده ... منم تند تند اماده شدم

و رفتم ... از اینور بلوار نگام که به اون سمت افتاد امیرم رو

دیدم که ساکش دستشه کلی ذوق کردم سریع دور زدم و

اقاییم رو سوار کردم ...

چقدر ذوق زده شده بودم روبوسی کردیم و کلی قربون صدقش رفتم

چقدر کم بود دیدارمون ولی کلی با هم حرف زدیم ...

رسوندمش خونشون و تا خداحافظی کردم دل من گرفت دوست داشتم

پیش خودم باشه و تا اخر شب با هم حرف بزنیم ولی نمیشد

تا رسیدم خونه اشکام اومدن ...

ولی بعد امیرم خودش بهم اس دا و کلی اروم شدم همین که اینجا

پیشم بود کلی برام ارامش داشت ...

فرداش امیرم اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون ...

چقدر حرف زدیم ... چقدر درد و دل کردیم

از ترس ها و دلهره هام گفتم و اونم حسابی با حرفاش دلم رو قرص کرد

تو دلم با حرفاش یه عالمه امید کاشت ...

شنبه و یکشنبه  و دوشنبه هم از بهترین روزایی بودن که با هم بودیم ...

و من این روزها سرمست از بودنشم ...

 

 

شاید امشب یا فردا شب امیرم قرار باشه بره ...

درسته رفتش کلی دلتنگم میکنه ولی همین روزای با اون بودن

حسابی بهم انرژی داد ...

 

سال ۹۳ دیگه سربازی امیرم تموم میشه ... که اگه خدا باهامون یاری کنه

و کمکمون کنه خیلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنیم تموم میکنه یعنی خرداد ماه

و اگه هم قسمتون باشه که بیشتر از هم دور باشیم که تا اخر مهر ماه دیگه امیر من

خدمتش تموم میشه ...

که ما این همه دوری رو تحمل کردیم این چند ماه هم به هر سختی شده تحمل میکنیم

....

امیدوارم که این سال پر از اتفاقات خوب برامون باشه ...

 

 

ÊÇÑíÎ : پنجشنبه 14 فروردین1393ÒãÇä : 10:51 Èå ÎØ : نسیم| |

 

این روزها در من حالت فوق العاده اعلام شده است 

اری بیش از حد مجاز دلتنگ شده ام ...

 

 

از ساعت ۴ بیدارم ...

شب به زور ساعت ۱۲.۳۰ چشام رو روی هم میزارم که خواب برم ...

خیلی تلاش میکنم تا بالاخره خوابم میبره ...

و نتیجه ی یه خواب زورکی این میشه که نصفه شب از خواب بیدار شم و

دیگه خوابم نبره ...

عروسکم رو بغلم محکم فشار میدم و چشام هم میبندم ولی نتیجه ای نمیده

دلم براش تنگ شده و دیگه بهم امون نمیده و اشکام سرازیر میشه ...

 

 

یه فلش بک به روز ۲۹ اسفند و موقع سال تحویل

قبل سال تحویل هم اصلا حس خوبی نداشتم

دو ساعت به دو سات به پادگان زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم

خدارو شکر نگهبانه هیچی نمیگفت و تا میگفتم که با امیر کار دارم

میرفت و صداش میزد ...

بغض گلوم رو داشت پاره میکدولی نزاشتم که اشکام بریزه

نمیخواستم این حس رو داشته باشم و تا میتونستم مقاومت کردم

خودمو سرگرم کردم تمام وسایلی رو که میخواستیم ببریم همرامون رو اماده کردم

چیدم تو سبد یه عالمه شمعای خوشگل جورواجور ...

یه عالمه شکلات و کیک خامه ای که روز قبل خریدیم .... فندک و کبریت و زیر انداز

و کارد  رادیو و همه چی رو که لازم داشتیم رو اماده کردم ...

میخواستیم بریم بهشت  زهرا ... پیش تنها داداشم ...

از بعد از داداشم دیگه سفره ی هفت سین توی خونه ی ما جایی نداشت ...

فقط رفتن پیشش و سر مزارش ... کنار اونه که همون ارامش میگیریم ...

امسال هشمین سالی بود که بدون اون میگذشت ...

و هفت سال بود که ما سبزه نکاشته بودیم ... ولی امسال من دلم کاشتن

سبزه میخواست و به مامانم که گفتم اول گفت که ولش کن و حوصله نداریم و

این چیزا ولی خووووب نمیدونم یه حسی تو دلم کاشتن سبزه میخواست به حال

و هوای اون روزا ... سبزه ی کوچولو کاشتیم خیلی کوچولو ... خیلی خوشگل شده بود

همون رو نشستم و ربان دورش بستم و گذاشتم تو سبد وسایلا که ببریم پیش داداشم ...

ساعت نزدیک ۶ عصر راه افتادیم به سمت   بهشت زهرا ...

اصلا حس خوبی نداشتم هر لحظه اشکام ممکن بود بریزه و من خیلی سعی کرد و

بغضم رو خوردم ...

هر سال امیرم بود که موقع سال تحویل ارومم میکرد و کلی بهم قوت قلب میداد

ولی امسال اونم  پیشم نبود ... چه حس بدی ... خیلی بد ...

از همون اول سر مزار همه رفتیم بابای مامانم ... پسر داییم ... مادربزرگ مامانم ...

عموم ... مامان بابام ... و بابای بابام .....

و بعدشم که میریم پیش داداشم ساعت دیگه شده بود یه ربع به ۸

یعنی تقریبا ۴۵ دقیقه تا سال تحویل ...و باز میکنم

شمعا رو بالا سر داداشم روشن میکنم و میرم یه گوشه کتاب دعا رو باز میکنم

و سوره ی یس ... دعای توسل زیارت عاشورا .... خوندن اینا دلم رو ارومتر میکنه

ولی بغضه همونجور تو گلوم جا خوش کرده بود

دیگه اخر زیارت عاشورام بود و سجده رو رفتم  ... فقط یک دقیقه مونده بود به سال تحویل

همونجور رو به قبله وایمیستم و همراه رادیو دعای یا مقلب القلوب رو میخونم

دیگه بغضم رو نمیتونستم فرو بدم ... اشکام میریزه

یه حس خوب بهم متقل میشه که حسی که هنوز نمیدونم بین اون همه دلتنگی

از کجا بهم وارد شد یه حس خیلی خوب ... نمیتونم توصیفش کنم فقط همین رو

میدونم که خیلی خوب بود اون حس بین اون همه حس دلتنگی ...

 

 

و الان لبریز از دلتنگیم ...

فقط چند روز دیگه مونده که امیرم بیاد و ارومم کنه ...

ولی برای همین چند روز که شاید به چهار روز هم نرسه طاقتم تموم شده ...

کاش این روزای دوری هم زودتر بگذرن ...

خیلی دلم بیقراری میکنه

از این همه دوری و تنهایی لبریزم پرم ... طاقتم سر اومده خدا جونم ...

 

کاش همه ی این چیزها زودتر تموم شه ...

 

ÊÇÑíÎ : دوشنبه 4 فروردین1393ÒãÇä : 6:36 Èå ÎØ : نسیم| |

نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم

 

تا به الان یک صحرا گذشته است...

 

 

کمتر یک روز دیگه تا سال جدید نمونده و دیگه باید پرونده ی سال ۹۲ رو ببندیم

و فقط خاطراتش رو چه خوب چه بد گوشه ی ذهنمون بایگانی کنیم.

از دیشب همش خاطرات سال ۹۲ رو با خودم مرور میکردم و لپ تاپ رو روشن

میکردم ولی حس و حال نوشتنشون رو نداشتم

انرژی نداشتم ...

چون هر روز زنگ میزدم و با امیر حرف میزدم ولی دیروز هر چی زنگ میزم پادگان

کسی جواب نمیداد یعنی از ساعت ۲ تا ۸ شب حتی ۹ شب داشتم شمارش رو

میگرفتم ولی همش بوق و بوق و کسی جواب نمیداد ...

به هم ریخته بودم دلم فقط به شنیدن هر روزه ی صداش خوش بود که دیروز نتونسته

بودم باهاش حرف بزنم و بدجور دلهره گرفته بودم ...

شبش هم که خوابیدم تب کردم و نصفه شب از بی حالی از خواب پریدم و دیگه خوابم

نمیبرد ...

صبح هم از اثرات دیشب یک تب خال گوشه ی لبم جا خوش کرده بود ... اونم دم عیدی

با این تب خال ... ولی خوب این نشونه ی عشق و دلتنگیمه دیگه ...

امروز هم هرچی اومدم بنویسم بازم حال و حوصلش نبود بازم زنگ به پادگان و کسی

جواب نمیداد ...

تا اینکه ساعت یک ربع به چهار بود که جواب دادن و گفتن الان صداش میزنیم

وقتی اومد پشت گوشی صداش ناراحت بود ... حس میکردم پر از غم بود

براش حرف زدم از اینکه دیروز هر چی زنگ میزددم و کسی بر نمیداشت

میگفت اینجا بارون باریده و خط ها قطع شده بودن ...

وقتی گفتم تب خال زده لبم و تب کردم کلی قربون صدقم رفت و منم از چیزای

خوب گفتم از اینکه کمتر از ۸ روز دیگه پیش منه

بهش میگم چرا امیر من صداش اینقدر بیحاله ... میگه اخه عیده و من اونجا پیشت نیستم

میگم عشقم من اصلا حس نمیکنم عیده ... روزی که تو پیشم باشی برات عیده ...

پس فکرکن وقتی که تو میای اینجا همون روز سال تحویل میشه و غصه نخور ...

چقدر خوب میتونیم با همین حرف زدنای چند دقیقه ای هم رو اروم کنیم و از چیزای

خوب بگیم و بخندیم ... خدایا شکرت ...

 

حالا پر از انرژی ام اومدم  یه جمع بندی از کل سال ۹۲ بنویسم از چیزایی که گذشت

سال ۹۲ که اومد امیرم  یک ماه و نیم بود که سرباز شده بود و تمام تعطیلات عید رو

تا پانزدهم فروردین بهش مرخصی داده بودن ...

بعد از پانزدهم هم که رفت پادگان باید دوره کد میخورد که افتاد کرمانشاه

زیاد وایه این غصه نخوردیم چون فقط دو ماه باید کرمانشاه میبود و بعد اونجا

دوباره تقسیم میشدن ...

از اون به بعد دوریای طولانیم شروع شد ... دو ماه دوری واسه ما که خیلی خیلی سخت بود

امیرم کرمانشاه بود ومنم تا اولای تیرماه توی خوابگاه شهر اراک بودم ...

خیلی روزای سختی رو گذروندیم ولی بازم خوبیش این بود امیرم گوشیش رو با خودش

برده بود تو پادگان و هر وقت میتونست به هم اس میدادیم و زنگ میزدیم ...

بعد از اون دو ماه ... تو اوج امیدمون که امیر میوفته شهر خودمون افتاد اون سر کشور

کجا؟؟؟؟؟ ارومیه شهرستان پسوه ...

سر کلاس بودم که این خبر رو بهم داد و تا اخر کلاس دیگه نفهمیدم که چطوری بقیه ی درس

رو به بچه ها دادم ...

اولین تابستونی بود که امیرم نبود و طولانی ترین وقتی که از هم دور بودیم و بیخبر ...

اره شاید میشد یک هفته که حتی با هم نمیشد حرف بزنیم ... چون اونجا دیگه نمیشد

گوشی برد داخل پادگان ....

اولین تابستونی که تمامش  رو مشغول تدریس بودم تا زمان زودتر بگذره برام ...

که همون تدریس تا همین الان ادامه داشت و واقعا بهم کمکم کرد که زمان راحتتر برام بگذره

چه شبایی که از دلتنگی گریه کردم و چه وقتایی تا صداشو پشت تلفن میشنیدم

بغضم میترکید و پسرک کم طاقت سرباز منم پشت گوشی بغض میکرد ...

توی شهریور بود که یدونه عموم رو از دست دادم و چه روزای سختی رو گذروندیم ...

باز هم حس و حال اون روزهای نبودن و پر کشیدن داداشم تو وجودم با رفتن عموم تازه

شد و تمام اون زخم های ۸ سال پیش دهن باز کردن و بدجور میسوختن ...

چه روزای بدی رو توی شهریور و مهر ماه گذروندم ...

توی دی ماه درست توی اوج امتحاناتم اونم اخرین امتحانات این دوره ی کارشناسی ارشدم که

سخت ترین امتحاناتمم بودن ... خدا  بزرگترین معجزش رو بهمون نشون داد ...

خدا گفت حواسم بهتون هست و خودم هواتون رو دارم ...

مگه معجزه این نیست که کاری رو که امکانش سخت و حتی غیرممکن میدونی ممکن میشه

و خدا بزرگترین لطفش رو نشونمون داد و خیلی یک دفعه ای بدون هیچ برنامه ریزی از قبل

همه چی درست شد و شب پانزدهم دی ماه من و امیرم نشون هم شدیم و نامزد رسمی

همدیگه شدیم ...

بماند چقدر بابام اوقات تلخی کرد و اون شب چقدر گریه کردم ولی همه و همش

برام شیرینی داشت ... و صبح فرداش دو نفری یه برف بازی حسابی به حساب

جشن نشونمون کردیم ...

و هفته ی بعدش امیرم باز رفت پادگان و تا همین امروز هنوز از هم کیلومترها فاصله

داریم اگرچه دلمون از هر چیزی به هم نزدیکتره ....

چه روزایی گذشت چه شادیاش چه غصه هاش همه و همه از فردا شب بایگانی میشن

و گوشه ی ذهنم توی پرونده ی سال ۹۲ میمونن تا ابد ...

سال ۹۲ سالی بود که مرد من سرباز بود ...

یه سرباز عاشق ...

و من یک منتظر ... منتظر اومدن سربازم منتظر شنیدن صدای سربازم ...

 

با اینکه فقط یک روز تا اومدن سال جدید باقی مونده ولی هنوز حس و حال

عید و نوروز رو ندارم ...

و همه ی این بخاطر نبودنه عشقمه و مطمینم با اومدنش تموم حسای نوروز و بهار

و سال جدید رو تو وجودم میاره ...

هر سال تقویم لاو ایز برای عشقم میخریدم و امسال هم براش خریدم که وقتی اومد

بهش بدم تا سالی پر از عشق رو شروع کنه

 

امیدوارم سال ۹۳ این سال اسب برای همه خوش یمن باشه و ارمغان خبرای خوبی باشه

برای همه ی شما دوستای خوبم ...

از خدا میخوام سالی پر از برکت پر از وصال همه ی عاشقای منتظر باشه ...

و در یک جمله امیدوار که سال ۹۳ درست مثل نمادش ... درست مثل یک اسب

یکه تاز و نوید شادی و امید باشه و توی تمام سالهای عمرتون تک باشه ...

 

اینم عیدی تقدیم شما همه ی دوستای مهربونم

ÊÇÑíÎ : چهارشنبه 28 اسفند1392ÒãÇä : 21:25 Èå ÎØ : نسیم| |

امروز ظهر تو خونه تنها بودم 

گوشی رو برداشتم و به امیرم زنگ زدم و دعا میکردم که نگن نیسته یا نمیشه صداش کنیم

امیرم اومد پشت گوشی و کلی باهم حرف زدیم و از تمام کارام براش حرف زدم

هنوز چند دقیقه نگذشته بود از خداحافظی با امیرم که گوشیم زنگ خورد

شماره ی خط دائمیه امیرم بود ... گفتم حتما داداششه ...

تا برداشتم دیدم مامان امیره ... کلی باهام حرف زد و قربون صدقم رفت و

گفت اگه کاری داشتی حتما به ما زنگ بزنی ها ...

بعدش هم با باباش حرف زدم باباش میگفت این شماره  دست منه ...

حتما اگه کاری داشتی بهم زنگ بزنی ...

با مامانم خیلی قبلا هم حرف زده بودم ولی اولین بار بود که با بابای امیرم حرف میزدم

و خیلی رفتارش و حرف زدنش باهام خوب بود ...

یه حس خاص بود که امروز تجربش کردم ...

ÊÇÑíÎ : دوشنبه 26 اسفند1392ÒãÇä : 22:30 Èå ÎØ : نسیم| |

 

این یک اعتراف است

 

من بی تــــو دوام نمی آورم

 

 

اون روز که پستمو نوشتم و خیلی ناراحت بودم  وقتی هم با امیرم

حرف زدم ناراحتیم به شدت خیلی زیاد به اون منتقل شد و اونم دو روز

تو پادگان مریض شده بود ... خودش که میگفت تقصیر تو نبوده و خودم ضعیف

شدم ولی من کاملا حس میکردم که فقط و فقط به خاطر من بود و اونجور

ناراحتیم و با غصه خوردنم اونم غصه خورده بود ...

ولی بعد که حالش خوب شد همش سعی میکرد که باهام حرف بزنه و امیدوارم کنه

یعنی چقدر این اخلاقش  رو دوست دارم ... درست برعکس من که زود  نا امید میشم و

غصه میخورم اون اصلا اینجور نیست ... کلی امید داره و همش میگه که همه چی رو

سپردم دست خدا و خودمم یه عالمه تلاش میکنم ...

منم سعی کردم که کمتر به اینجور چیزا فکر کنم و فقط منتظر اومدنش باشم ...

خیلی دلتنگشم این روزا خیلی زیاد ...

دلم کلی غصه میخوره اینکه عید امسال کیلومترها ازم دوره ...

ولی وقتی به این فکر میکنم که تقریبا کمتر از ده روز دیگه مرخصی میدن

بهش و میاد پیشم دلم پر از شوق میشه ...

وقتی به این فکر میکنم که بعد از دو ماه دیگه این ماهگرد سوم نشونمون پیشم

همیم میشینم و کلی براش نقشه میکشم ... برای بودن کنارش

 

امیرم این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای دلتنگتم ... دلتنگ تک تک لحظه های کنار تو بودن

فقط تک تک ثانیه ها و روزهارو میگذرونم که تو بیای و کنارت ارامش بگیرم ...

دیگه این دلتنگی های طولانی نباشه ...

چقدر خوبه که دارمت عشق من

 

وقتی بهت میگم که امیرم یادته بهم میگفتی یه تارموت رو به همه ی دنیا نمیدم

میگی اره هنوزم نمیدم ...

میگم ولی تک تک تارهای موهام داره از دوریت سفید میشه ...

صدات پر از نگرانی و غم میشه و میگی الهی بمیرم نسیمم تار موی سفید اومده تو موهات

میگم نمیدونم عشقت ولی خیلی دلتنگتم خیلی ... دیگه خیلی سخته تحمل دوریت خیلی

میگی بخدا فقط همین اخریاش رو تحمل کن دیگه زود میام ...

بعد میگی ولی میدونی چیه من همین تار موی سفیدت رو هم با دنیا عوض نمیکنم

و من چقدر تو این تک تک کلماتت عشق رو حس میکنم مرد من

ÊÇÑíÎ : دوشنبه 26 اسفند1392ÒãÇä : 0:50 Èå ÎØ : نسیم| |

دوست مجازی من

چند وقت است برایت مینویسم و تو میخوانی

و گاهی تو مینویسی و من میخوانم

حواست به من باشد

دوست مجازی من بین ما هیچ نقابی نیست

این روزها درد و دلهایمان را  به زبان نمی اوریم

تایپ میکنیم ...

مانده ام اگر این دنیای مجازی نبود

برای چه کسی درد و دلهایم را میگفتم

چگونه دلم از تمام غصه ها خالی میشد ...

انقدر که اینجا و با تو راحت هستم با دنیای واقعی و ادمهایش نیستم

شاید این معجزه ی مجازی بودنت باشد

دوست مجازیه من بودنت را قدر میدانم و دوستت دارم ...

 

 

 

مخاطب خاص من توی این پست همه ی شما دوستای خوب مجازیم هستین

ممنون از این همه مهربونیاتون و همدردیاتون ...

چقدر خوبه که وارد این دنیا شدم و خونه ی مجازی اینجا ساختم

و چقدر خوبتره که شما دوستای خوبم رو اینجا پیدا کردم

 

 

ÊÇÑíÎ : چهارشنبه 21 اسفند1392ÒãÇä : 12:4 Èå ÎØ : نسیم| |

نوازشگر خوبی نبودی؟

 

سفید شده اون تار مویی

 

 که میگفتی با دنیا عوضش نمیکنی  ...

 

 

دلم گرفته خیلی زیاد حتی از کسی که خیلی دوستش دارم ...

شاید اون هم تقصیری نداشته باشه ولی دلم پر از دلتنگیه ...

پر از نبودنش ...

دلم رو به اون کسری هایی که شاید درشت بشه خوش کرده بودم ...

دلم رو صابون زده بودم که اون اضافه هایی که خورده درستش میکنن ...

ولی ...

نشد هیچکدومش نشد و باز هم یه دنیا نا امیدی تلنبار شده تو دلم ...

چشمام باز هم بارونی شده

نمیدونم به کی بگم که سرزنشم نکنه ... نمیدونم ...

حتی به خودش هم نمیتونم بگم که چقدر دلم ازش پره ...

دیگه خسته شدم از بس با در و دیوار حرف زدم و درد و دلام رو به اونا گفتم

میدونی امیرم ... اصلا میدونی تویی که هر روز میگی نسیم هر جا رو که نگاه میکنم

بیشتر به این ایمان میارم که تو خوشگلترین دختری هستی که تا الان دیدم

ولی میدونی چشام چقدر از نبودت گود رفته ... میدونی چقدر اشک ریختم ...

میدونی موهایی که هر لحظه میگی حاضر نیستم یک تارش رو با دنیا عوض کنم

الان دارن دونه دونه سفید میشن ؟؟؟

کجایی این چیزارو ببینی ؟؟؟ ها امیرم کجایی ؟؟؟

دلم تنگه دلم از نبودنت از این همه تنهایی دیگه طاقت نداره ...

 

میدونی چقدر این و اون بهم زخم زبون میزنن ... میدونی چقدر تنهایی همه ی اینها رو تحمل

میارم؟؟؟

نه میدونم که اینها رو نمیدونی ... میدونم که هیچکس از دلم نمیدونه ...

بگو اخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ...

هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم ...

خسته ام تمام روحم داغونه ...

 

اهای تو دنیا ... اره با توام ... درسته که میگذری و میری ولی بدون من هیچوقت

از تو و این روزهات نمیگذرم ... هیچوقت ...

 

ÊÇÑíÎ : دوشنبه 19 اسفند1392ÒãÇä : 9:59 Èå ÎØ : نسیم| |

خیلی دلتنگشم بعضی وقتا حس میکنم دیگه طاقت ندارم که پیشم نباشه

ولی بازم به خودم میگم نه دیگه اخراشه تموم میشه پس یه کمی دیگه تحمل بیار

و اینجوری روزهامو میگذرونم ...

حس عید رو ندارم حس سال جدید رو ندارم ... اصلا باورم نمیشه کمتر از دوازده روز

دیگه سال جدید شروع میشه ...

هر چی میرم بیرون و نفس عمیق میکشم بوی بهار رو اصلا حس نمیکنم ...

شاید چون قراره امیرم امسال سر سال تحویل نباشه ...

درسته سالهای قبل هم پیشم نبود ولی همین که توی هوایی که نفس میکشیدو نفسای

اونم بود ...

به بالای وبلاگم که نگاه میکنم میبینم ۱۳ ماه از خدمتش گذشت یعنی چهار ماه دیگه مونده

که دیگه خدمت امیرم تموم بشه ... البته اگه اون ۹۰ روز اضافه ای که ناحق خورده رو

حساب نکنم ...

چقدر این روزا بیقرارشم ... چقدر دوست داشتم این روزا کنارم باشه ... و چقدر دلتنگشم

 

باز هم بیصبرانه منتظر اومدنش میمونم

 

ÊÇÑíÎ : یکشنبه 18 اسفند1392ÒãÇä : 10:52 Èå ÎØ : نسیم| |

برای عاشق شدن ...

 

نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت

 

باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست داشت ...

 

یک پونزدهم دیگه ... یک ماه دیگه  ... و یک ماهگرد دیگه ...

دو ماه از نشون کردنمون یعنی دوماه  از معجزه ای که خدا بهمون

نشون داد ... معجزه قرار نیست یه چیز بزرگ باشه که تو ذهن نگنجه

همین که یه چیزی که مطمئن باشی فقط از دست خدا بر میاد  تا درست شه

همین یه معجزه است ...

دو ماهه که نشون کرده ی هم شدیم ...

ولی پیش هم نیستیم اینقدر از هم دوریم ...

 

شنبه خیلی دلتنگش شده بودم و تا صداشو شنیدم زدم زیر گریه ...

خیلی گریه کردم و اونم تو صداش ناراحتی موج میزد ... ولی  سعی میکرد

که ارومم کنه ...

تا چند روز نشد باهاش حرف  بزنم و وقتی چهارشنبه بهش زنگ زدم ... چقدر ذوق کرد

میگفت این چند روز همش از نگهبانا میپرسیدم تلفن نداشتم و اونا هم میگفتن نه ...

با یه عالمه حرف زدیم ... از اون حرفاییی که قند تو دل دوتامون اب میکرد ...

بهش میگم میدونی فردا میشه دو ماه که نشونت شدم ... و اون چقدر قربون صدقم

میره و امید اینده رو بهم میگه که برای همیشه پیشمه ...

 

خداجونم چقدر خوبه که تورو داریم ...

به امید روزی که ماهگرد عروسیمون رو اینجا جشن بگیرم

 

 

ÊÇÑíÎ : پنجشنبه 15 اسفند1392ÒãÇä : 13:11 Èå ÎØ : نسیم| |

این روزا به شدت منتظر یه خبر خوبم ... نمیدونم چرا ...

نمیدونم منتظرم که کی بهم خبر بده و چی بگه بهم ...

فقط منتظرم ... ناخوداگاه ...

یعنی یه چیزی تو وجودم میگه باید منتظر خبر خوبی باشم ...

کاش که همینطور باشه ...

کاش خبر خوب این باشه که کسریه خدمت امیرم درست شده و

اینکه زودتر تموم میشه سربازیش ...

اصلا کاش میدونستم که دقیقا چقدر از خدمتش مونده ...

چقدر این ندونستن ها و سردرگمی ها بده ...

چقدر از فکر کردن بهشون کلافه میشم

خداجونم خبر خوب  از طرف تویه که اینجور تو دلم ولوله انداختی ؟؟؟

ÊÇÑíÎ : یکشنبه 11 اسفند1392ÒãÇä : 16:5 Èå ÎØ : نسیم| |

ایستاده ام ....

 

بگذار سرنوشت راهش را برود

 

من همین جا کنار قول هایت

 

درست روبه روی دوست داشتنت و در عمق نبودنت

 

محکم ایستاده ام ...

 

دیروز دوباره امیرم مرخصی شهری گرفته بود و اومده بود از پادگان بیرون

چقدر خوب بود که میتونستیم به هم اس بدیم و تا شب هر اندازه که دوست داریم

حرف بزنیم ... و هر وقت که دوست داشتیم میتونستیم صدای همدیگه رو بشنویم

بهم میگه میدونی نسیم تو هر مغازه ای که نگاه میکنم دوست دارم فقط برای تو

خرید کنم ... وقتی میپرسه که چی دوست داری برات بخرم میگم فقط امیرمو

برام بیار اونم برای همیشه که پیشم باشه دیگه اونوقت با خودش میرم و هرچی

خواستم برام میخره ...

این روزا بیشتر از قبل صبور شدم و بیشتر از قبل منتظر اومدنش هستم ...

اومدنی که دیگه رفتنی وجود نداشته باشه ... اومدنی که برای همیشه پیشم بمونه

 

داداشای امیر همش بهم پیام میدن و میگن اگه کاری داری بگو ما برات انجام میدیم

یعنی خیلی هوامو دارن ... اینقدر که حس میکنم داداشای خودمن ...

یکیشون منو زن داداش صدا میکنه و اون یکی ابجی ... ابجی صدا کردنش رو

دوست دارم ...

پنجشنبه هم مامانش برامون یه عالمه خرما فرستاده بود و میگفت اصلا

تعارف نکنی ها ... هر کاری داشتی به خودم یا به پسرا بگو ...

 

دوست دارم برای همیشه همینجور رابطه ی خوبی داشته باشم با خانواده امیر

خدا کنه همیشه همینجور باشه ...

 

خدا جونم خودت بازم هوامونو داشته باش  ...

باز هم همه ی توکلم به خودته ...

میدونم تو همیشه بهترین هارو برای بنده هات در نظر میگیری

خیلی دوستت دارم خدا

ÊÇÑíÎ : شنبه 10 اسفند1392ÒãÇä : 11:37 Èå ÎØ : نسیم| |

 

گاهی یک نفر

با نفس هایش

با نگاهش

با کلامش

 با وجودش

با بودنــش .. ..

 بهشتی میسازد از این دنیا برایت

 که دیگر بدون او، 

بهشت واقعی را هم نمیخواهی !

 

 

عشق یعنی وقتی کمدلباسیت رو تمیز میکنی میبینی یه عالمه لباس نو داری

و فقط نگهشون داشتی که برای عشقت بپوشیش ...

عشق یعنی با شوق بهت زنگ میزنه و یه عالمه باهات حرف میزنه و سعی میکنه

از چیزایی بگه که من ذوق کنم و منم دلم غنچ میره برای بودن باهاش ...

عشق یعنی وقتی میگم که دیگه میخوام بیای و واسه همیشه پیشم باشی میگه که

این سربازی لعنتی که تموم بشه دیگه قول میدم برای همیشه کنارت باشم

عشق یعنی اینکه وقتی داره با مامانم حرف میزنه من هی بالا و پایین میپرم و میگم

بسه دیگه مامان بزار بقیش رو من باهاش حرف بزنم

عشق یعنی اینکه از توی پادگان با اون همه سختی که داره بازم تا میتونه قربون صدقم میره

و من براش لوس میشم ...

 

اره همیناست که دلم رو پر از شوق میکنه وااااااااااااااای دلم غنج میره وقتی اون

همه از پشت تلفن قربون صدقم میره و منم جلوی خودم تصورش میکنم

بهش میگم میدونی امیرم این جمره هم به کوزی خودش رسید ها ولی من

هنوز از تو دورم ... میگه جدی به هم رسیدن؟ فیلمه تموم شد؟ میگم نه هنوز

تموم نشده ولی جمره الان با کوزی رفتن مسافرت و کلی با هم لب دریا خوش میگذرونن ها

ولی من و تو هنوز از هم دوریم ؟؟؟ کلی با این حرفم میخنده و قربون صدقم میره و میگه

دیگه نمیزارم ازم دور باشی دیگه این اخرین دوریه ...

چقدر با این حرفش انرژی میگیرم ...

ÊÇÑíÎ : سه شنبه 6 اسفند1392ÒãÇä : 13:13 Èå ÎØ : نسیم| |

هرجا تو باشی دل من همون جاست


 حتی اگه فاصلمون یه دنیاست

 

چند روزی که بهش زنگ میزدم حس میکرد صدام ناراحته

دیروز بهش زنگ زدم کسی دور و برش نبود و میتونست راحت حرف بزنه

درست همون لحظه ای که احتیاج داشتم باهام یه عالمه حرف بزنه

کلی باهام حرف زد و قربون صدقم رفت

یه عالمه نازمو خرید و همش میخندوندتم و از خاطرات قبلیمون برام میگفت

و منم باهاش مرورشون میکردم .

میگه میدونی اگه این خاراتمون نبود من اینجا دق میکردم ...

میگه همش خاطرات با هم بودنمون رو مرور میکنم و بهشون فکر میکنم

همین بهم امید میده کلی دلم رو پر از عشق تو میکنه ...

بعد بهم میگه فقط به این فکرکنم دیگه چیزی تا مرخصیم نمونده و زودی میام

فکر کن ببین چی لازم داری و بهم بگو که واست از اینجا بخرم ...

وقتی میبینم بین این همه مشکلات اینقدر به فکرمه چقدر ذوق میکنم

چقدر خوبه که دارمش ...

خدا بازم همه چی رو سپردم فقط دست خودت

 

ÊÇÑíÎ : شنبه 3 اسفند1392ÒãÇä : 10:41 Èå ÎØ : نسیم| |

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ...

نمیدونم درست میشه یا نه؟

نه نمیدونم ... از اتفاقایی که افتاده نمیتونم برای هیچی دلمو خوش کنم

حتی اگه خودمم بخوام یه چیزی تو وجودم میترسه از دلخوش شدن

به چیزی که مطمین نیستم ازش ...

و چقدر این حس اذیتم میکنه ...

سنواتی که امیرم خورده بود رو اینجا درستش نکردن و با این سنواتی که

داره نمیتونه کسریه بسیج بگیره و این چقدر بده ...

با امیر که حرف میزنم کلی امیدوارم میکنه و میگه سنواتی رو اینجا کاری

میکنم ببخشنش وفقط تو به داداشم بگو که دنبال بسیجم رو بگیره و

ببینه میتونه برام کسری بگیره ...

نمیدونم چه حس بدیه این که ندونی این سربازی لعنتی کی تموم میشه

و میدونم که امیر هم همین حس بد رو اونجا داره ...

فقط باید بیخیالش بشم و بهش فکر نکنم و همه چی رو بسپارم به خدا ...

میدونم خودش بهترین کار رو میکنه ...

اعتراف میکنم که وقتی ۸ ماه پیش شنیدم امیرم افتاده پسوه چقدر گریه کردم و غصه

خوردم ... چقدر اشک ریختم هیچوقت یادم نمیره اون روز وقتی بهم این خبر رو داد

چه حالی شدم ... وقتی شنیدم اینقدر دور افتاده تمام غصه های عالم ریخت تو دلم

ولی بعد وقتی بهم خبر داد که چون اونجا منطقه محرومه ۱۷ ماه فقط باید خدمت

کنن . فهمیدم که خدا خودش خوبمون رو میخواست  ...

و این رو فقط میسپارم دست خوده خدا ...

خدا جونم حتی اگه سخترین راه رو برامون انتخاب کنی ... چون تو انتخابش کردی

برامون پس مطمینا بهترین راهه ...

خداجونم توکلمون به خودته

ÊÇÑíÎ : پنجشنبه 1 اسفند1392ÒãÇä : 14:53 Èå ÎØ : نسیم| |

حال این روزهام زیاد رو به راه نیست ...

فقط تنها کاری که این روزا میکنم اینه که به هیچ غصه ای فکرنکنم

ناراحتی رو توی اعماق وجودم حس میکنم گرچه اصلا به غصه ها و

کارا و زخم زبونای بقیه فکرنمیکنم...

فقط ناراحتی رو حس میکنم ... تا میخواد یه چیز درست شه

یه مشکلی سر راهش میاد که حتی مانع درست شدن

اون هم میشه ....

نمیدونم چرا درست روزایی که به چیزای خوب فکر میکنم یه چیز میشه

که باعث به هم ریختنم میشه

نمیدونم چرا ...

خدا جونم میدونم مثل همیشه باهامی ...

خودت همه چیزو درست میکنی مگه نه؟؟؟

 

ÊÇÑíÎ : سه شنبه 29 بهمن1392ÒãÇä : 11:26 Èå ÎØ : نسیم| |

خوابهایم بوی تن تو را میدهد

 

نکند ان دورترها نیمه شب

 

در اغوشم میگیری ...

 

 

دیروز امیرم مرخصی شهری گرفته بود و راحت میتونستیم اس بدیم

و این چقدر خوب بود

دیروز از صبح تا وقتی که میخواست بره پادگان که ساعت حدود ۹ شب

بود ... هر لحظه که دلم هواش رو میکرد بهش میتونستم زنگ بزنم

اس ام اس دیگه کارساز نبود

فقط شنید صداش بود که چقدر ارومم میکرد ...

وقتی که رفتم امتحان و اومدم دیدم گوشیم پر از اس ام اسای اونه

خیلی ذوق کردم خیلی زیاد ... حس کردم پیشمه کنارمه وقتی نوشته بود

که الان نماز خوندم و یه عالمه برات دعا کردم چقدر برام شیرین بود

وقتی میگه هر بار که نماز میخونم خدارو شکر میکنم برای اینکه تورو دارم و

تو مال منی ... قند توی دلم اب میشه ...

و چقدر دیروز ثانیه به ثانیه عشق به هم تزریق کردیم ...

و عشق یعنی هر روز برایت روز عشق باشد

حرفاش بود که بهم کلی امید داد ...

 

خداجونم خدای مهربونم همه چی رو سپردیم دست خودت

میدونم که هوامون رو داری

 

 

ÊÇÑíÎ : شنبه 26 بهمن1392ÒãÇä : 11:3 Èå ÎØ : نسیم| |

از دور تو را دوست دارم،


 بی هیچ، عطری


 آغـوشی


 لمسي


 و یا حتی بوسه‌ای



 دوستت دارم،


 حتی از دور ..!

 

چقدر قشنگه لحظه ای که وقتی بهت زنگ میزنم و تا میبینی صدام گرفته

است هی میپرسی خودت چطوری و من که نمیخواستم غصم رو بگم

قفل زبونم رو خودت باز میکنی و وقتی بهت میگم نگران این سه ماه

اضافه ام ...

یه عالمه قربون صدقم میری و میگی نگران نباش عشقم من نمیزارم که اضافه

بمونم ... هرجور شده یا حذفش میکنم و درستش میکنم و یا اگرم نشد ...

یه جز قران حفظ میکنم و اونا هم برش میدارن ...

 

وقتی این حرفاش و میشنوم دلم قرص میشه ...

خداجونم خودت هوامون رو داشته باش

 

پی نوشت : از همه ی شما دوست جونیامم ممنونم اون روز که پست قبلیم رو نوشتم

خیلی داغون و ناراحت بودم ولی با نظراتتون و حرفای شما کلی دلم اروم گرفت ...

مخصوصا سحر جون که گفته بود از این اشتباها توی سربازی پیش میاد و درستش میکنن

دلم با خوندن این حرفش یه جور خاصی اروم شد ...

از همتون بخاطر این مهربونیاتون ممنونم چقدر خوبه دوستای خوبی مثل شما اینجا پیداکردم

ÊÇÑíÎ : چهارشنبه 23 بهمن1392ÒãÇä : 9:51 Èå ÎØ : نسیم| |

به نفسهای خسته ام نگاه نکن

 

تو را که  داشته باشم

 

تمام دنیا را میدوم ...

 

دو ترم بود که بخاطر درسام  تدریس رو گذاشته بودم کنار

ولی دوباره این ترم شروع کردم ... فقط بخاطر اینکه بیشتر

مشغول بشم و برام روزا خیلی زودتر بگذره ...

دیروز اولین کلاسم بود و از ساعت ۲.۳۰ تا ۷.۳۰ عصر کلاس داشتم

سر کلاس بودم که امیرم زنگ زد ... نمیشد از وسط کلاس بیام بیرون

چون با بچه ها دیبیت داشتم و هر کدوم داشتن جواب میدادن ...

دلم میخواست جوابش رو بدم ... چند بار زنگ زد

کلاسام که تموم شد خودم زنگ زدم پادگان و کسی که برداشت گفت

کسی نیست که بره صداش بزنه ...

دلم برای امیرم خیلی تنگ شده بود ... همش تو فکرش بودم که داشتم

میومدم خونه بهم زنگ زد ...

خیلی خوشحال بود صداش ... بهم میگه نامه ای که باید بدم که ببرن برای

کسری رسید دستم ... میگم خدا کنه بهت کسری بدن میگه ایشالا که میدن ...

خیلی خوشحال شدم یعنی تا امروز خیلی خوشحال بودم و

همش از خدا میخواستم که  با کسریاش موافقت کنن ...

تا امروز عصر ....

خودم به پادگان زنگ زدم که با امیرم حرف بزنم ... بهم میگه که واسه اینکه

سربازیم رو انداخته بودم یک ماه بعد برام ۹۰ روز اضافه خدمت خورده ...

تا اینو شنیدم صدام لرزید اشک تو چشام جمع شد ...

اخه امیرم دفترچش رو که پست کرد براش  خورد که  ۱۹  اذر ماه باید بره

ولی خوب چون اون میخواست کاری کنه بیوفته توی س پ ا ه شهر خوردمون

انداخت که ۱۹ بهمن بره ... با اینکه اصلا کار  س پ ا ه ش هم درست نشد و

الان افتاده ا ر ت ش ... بالاخره ۱۹ بهمن رفت ...

والان چون تمدید کرده اون موقع رفتنش رو  میگن ۹۰ روز باید اضافه خدمت کنه ...

۹۰ روز کم نیست ... یعنی سه ماه ...

همون لحظه که امیرم اینو گفت دلم ریخت پایین و داغون شدم ولی به روی خودم نیاوردم

که اون نفهمه ... از صداش میفهمیدم که اون هم ناراحته ...

بهم گفت که به مامانش بگم بره دنبالش که این رو درست کنه و حذفش کنن ...

میگه که اگه این درست نشه کسریه بسیج هم بهش نمیدن ...

 

خدایا همه چی رو سپردم دست خودت

میدونم خودت مثل همیشه پشتمونی خودت بازم کمکمون کن

خداجونم خیلی امروز داغون شدم ...

خداجونم حواست هست به ما مگه نه ؟؟؟؟

 

دوست جونیام شما هم برامون دعا کنین خیلی به دعاهاتون نیاز داریم ....

 

 

ÊÇÑíÎ : یکشنبه 20 بهمن1392ÒãÇä : 20:0 Èå ÎØ : نسیم| |

 

گفته بودم بی تو سخت میگذرد

 

ولی این روزها با تمام وجودم حس کرده ام

 

بی تو اصلا نمیگذرد ....

 

 

امروز یکساله که امیرم سربازه ...

یکساله که داریم دوتامون این دوری و سختی رو تحمل میکنیم

تا این مانع هم برای رسیدنمون برداشته بشه ...

سال پیش این موقع چه ولوله ای تو دلم بود

پیش خودم میگفتم وااااای اخه چطوری تحمل کنم چطوری میگذره

و الان گذشت ... یکسال از اون روز گذشت ...

توی این یکسال چقدر گریه کردیم با هم چقدر از دوری هم اشک ریختیم

وقتایی بود که دل دوتامون پر از غم بود ولی به روی خودمون نمیاوردیم

و همدیگه رو اروم میکردیم ...

روزای مرخصیش بهترین روزای عمرمون توی این یکسال بود ...

مثل پرنده ای که از قفس ازاد میشه خوشحال بودیم و برای هم روزای دوری

رو جبران میکردیم ... شاید نمیشد همش رو جبران کنیم ولی همون که سعی

میکردیم و هم رو خوشحال میکردیم خودش یه عالمه بود ...

بعضی وقتا هم من بهونه میاوردم و نمیتونستم تحمل بیارم ... براش گریه میکردم

 

دیروز یه عالمه با امیرم حرف زدم ... بهش میگم اصلا باورم نمیشه

که تونستم یکسال این همه دوری رو تحمل بیارم ...

میگه خداکنه این روزا هم زودتر بگذره همش رو برات جبران میکنم ...

ÊÇÑíÎ : شنبه 19 بهمن1392ÒãÇä : 11:23 Èå ÎØ : نسیم| |

زمستان است ....

و من شنیده ام که در این فصل روزها کوتاه میشوند

ولی ...

نمیدانم چرا این روزها دارند هی بلندتر میشوند

بی تو ...

 

 

درست یکماه از نامزدیمون میگذره

یکماه از روزی که من نشون کردش شدم و

اون چقدر ذوق میکنه و هر وقت و هر وقت من رو نشون کرده ی خودش صدا میزنه

و با اینجور صداکردنش قند تو دلم آب میشه ....

یک ماه پیش این روز چقدر دوتامون استرس داشتیم چقدر دعا کردیم که همه چی خوب

پیش بره و وسطش یه مخالفتی نشه ...

هنوز هم باورم نمیشه ...

همه چی یهویی پیش رفت ...

مرخصی که اومده بود قرار بود این دفعه فقط با بابا مامانم حرف بزنه و

یک کم امادشون کنه تا مرخصی بعدیش بیاد و برام نشون بیاره ...

ولی وقتی خدا بخواد ... دیگه زمان و مکان دست تو نیست ...

بدون شک خودش خواست و این فقط میتونست یه معجزه باشه ...

مرد من چقدر خوشحال که اسم من کنار اسم تو میاد ...

که من نشون کرده ی تو شدم و این یعنی اول قدممون برای وصال ابدیمون ...

و این اولین قدم چقدر قشنگ و غافلگیرانه برداشته شد ...

خدایا شکرت ...

 

از دیشب داره برف میباره درست مثل یک ماه پیش که روز بعد از نامزدیمون همه جا

سفیدپوش شده بود چقدر قشنگ بود ...

و بهتر از اون این بود که اون اینجا کنارم بود و چقدر با هم برف بازی کردیم

اصلا این هوای سرد فقط دو نفرش میچسبه ...

و الان که اینجا پر از برفه اصلا بدون تو نمیچسبه ...

ترجیح میدم تو خونه کنار شومینه بشینم و خبری از بیرون نداشته باشم ...

بر عکس یک ماه پیش که برای برف چقدر ذوق کردم ... الان میفهمم این ذوقم

برای برف نبود برای این بود که اون کنارم بود و این بهم کلی  انرژی میداد ...

 

 

کاش این روزای بی تو بودن و این دوری زود تموم شه و برای همیشه پیشم باشی

عشق من

 

یکماهه شدن نامزدیمون مبارک ...

 

از امسال یه بعد هر وقت و هرجایی که برف ببینم یاد جشن دونفرمون می افتم

جشن دو نفره ای که برای اینکه نشون شدش شدم با هم گرفتیم همون روز برفی

که من و تو بی هوا تو خیابون توی پارک همه جا قدم میزدیم و برا خودمون میخندیدیم

و انگار که تو این دنیا نیستیم ...

انگار فقط من هستم و تو .... بدون هیچ توجهی به مردم اطرافمون ...

یک شادی ناب ... یک شادی خالص ... یک شادی عاشقونه ...

همون روزی که قدم اول در راه به هم رسیدنمون برداشته شد ...

 

ÊÇÑíÎ : سه شنبه 15 بهمن1392ÒãÇä : 16:25 Èå ÎØ : نسیم| |

دیشب ساعت ۱۲ بود و من تو رختخوابم بودم و داشتم به اون فکر میکردم

که بهم زنگ زد ...

فکر کن ساعت ۱۲ تو سرما اومده بود پای کیوسک ها و به من زنگ بزنه و میگه

اومدم به خانم خوشگلم  یه جیش بووووووس لالا بگم تا بدون فکر و خیال بخوابه ....

و میگه راستی میدونی چیه ؟ میگم چی عزیزدلم ؟ میگه خیلی خیلی دوستت دارم

یعنی ها با همین کاراشه که منو دیوونه ی خودش کرده ...

با همین کاراشه که تحمل دوریش برام خیل خیلی سخت شده ...

 

دوباره بعد از نیم ساعت  میاد و بهم زنگ میزنه ... میگه دلم برای صدات تنگ شد

خواستم یه بار دیگه صدات رو بشنوم عزیزدلم و باز بهم یه جیش بووووس لالا میگه و

میگه اینجا خیلی سرده ولی با شنیدن صدات گرم میشم ...

 

عاشقتم پسرک سرباز من

ÊÇÑíÎ : دوشنبه 14 بهمن1392ÒãÇä : 10:18 Èå ÎØ : نسیم| |

نامت را که به زبان می آورم

قصد قربت می کنم

نزدیکم کرده ای به خدا

بس که برای داشتنت خدا خدا کرده ام


 

دیشب داشتم فکرمیکردم و فکرم رفت به خیلی خیلی قدیما ...

وقتایی که من دانشگاه یه شهر دیگه بودم و امیرم اینجا...

وقتی میومدم شهرمون امیرم میومد دنبالم و کلی خوش میگذروندیم ...

هر سال که میگذشت میگفتیم سال بعد دیگه مال همیم و براش نقشه میکشیدیم

و هر سال که سال بعد میشد باز هم مال هم نمیشدیم ...

تقریبا دوسالی هست که با شوق و ذوق برای سال بعدش نقشه نمیکشم

وقتی امیر دربارش حرف میزند باهاش حرف میزدم ولی وقتی خیلی طولانی میشد

داغون میشد و باهاش بحث میکردم و میگفتم دیگه از رویا بافی داغون شدم ...

دیگه بدم میاد از رویا بافیامون ....

و حالا امسال خیلی خیلی یهویی شد نشون کردنمون والان نشون کردش شدم و

هنوز هم باورم نمیشه نه واقعا باورم نمیشه ...

میتونم رویای سال بعدمون رو ببافم سال بعد که بیاد کارامون خیلی بیشتر پیش رفته و

اگه خدا کمکمون کنه سال بعد دیگه مال هم میشیم ...

و چقدر برای این مل هم شدنمون نقشه دارم ....

خداجونم کمکمون کن ... خداجونم خودت کاری کن که کسریه بسیج امیرم درست بشه

و بتونه کسری بگیره تا زودتر سربازیش تموم شه خدا جونم میدونم بازم بهمون نشون میدی

چقدر مهربونی و هوامون رو داری پس خودت کمکمون کن خدای مهربونم ...

ÊÇÑíÎ : یکشنبه 13 بهمن1392ÒãÇä : 10:7 Èå ÎØ : نسیم| |