خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح



❤ طعم عشق و دوری ❤

ღღღ تو زیباترین ارزوی منی ღღღ

 
روز شمار خدمت سربازیه امیرم
 
 
 

روزشمار نامزدیمون

 

+ جمعه 16 فروردین1392 ساعت 19:19 بـ ه قـلمـ نسیم

 

این چند روزی که امیرم اومده بهترین روزای عمرمن

دارم طعم تک تک روزای با هم بودن رو مزه مزه میکنم

اینقدر این سربازیش دلتنگمون کرده که طاقت یک ساعت دوری رو هم از هم نداریم

حتی وقتی میبینه کلاس دارم و باید برم ناراحت میشه و میگه خوب دلم برات تنگ میشه

من اومدم اینجا و تو همش کلاسی و من از یک طرف خوشحال میشم از اینکه این همه

شوق با هم بودنمون رو داره و از یه طرف نگران که چکار کنم حداقل این روزایی که امیرم اینجاست

کاری کنم کلاسای اموزشگاه کمتر شه و بیشتر وقتمون رو با هم بگذرونیم ...

که اونم خوده خدا درستش میکنه درست موقعی که دارم بهش فکرمیکنم از آموزشگاه زنگ میزنن

و میگن این هفته روزای زوج عصرا نمیخواد سر کلاسا برای آبزرو بری و این یعنی اینکه خوده خدا

همه جوره حواسش بهمون هست ... و اون میکاپایی هم که قرار بود برای بچه ها بزارم

به آموزشگاه خبر دادم و گفتم نمیتونم این هفته هیچ میکاپی بزارم و باشه برای هفته ی بعد

 

دیروز که ۱۲.۳۰ کلاسام تموم شدن امیرم میاد دنبالم و باهم میریم یه رستوران باغی که جاش

خیلی با صفا بود خیلی زیاد ... دوتایی یه جایی رو انتخاب میکنیم و میشینیم و غذامون رو

سفارش میدیم اون چلو کباب برگ و من هم عروس مخصوص اون رستوران رو سفارش میدم

تا غذا آماده میشه با هم کلی حرف میزنیم ... از همه چیز میگیم و میبخندیم ...

اصلا این چند روزی که اومده خنده از روی لبای من کنار نمیره و همش واسه هرچیزی میزنم زیر

خنده و اون بیشتر از من ذوق میکنه و باهام میخنده ...

وقت غذامون من از کباب خودم به امیرم دادم طبق عادت همیشگیم ... اخه اینجور غذاخوردن رو

دوست دارم که هر کدوم از غذامون رو به هم بدیم و بخوریم ...

بعد از غذا هم اینقدر خسته بودم امیرم میگه سرتو بزار رو پام و دراز بکش که وقتی سرمو رو

پاش گذاشتم کلی ارامش گرفتم و نزدیک یک ساعت با هم حرف زدیم ... وقتی وسط حرفامون

یه دفعه ای پیشونیم رو میبوسه کلی ذوق میکنم و یه خنده ی گنده رو لبام میشینه و اون قربون

صدقم میره ...

ساعت ۳ میشه و دوتامون پا میشیم و میایم سمت خونه ... خیلی بهمون خوش گذشت حتی تو

راه خونه ... وقتی میرسم خونه و میبینم باز هم باید از هم جدا شیم بغض گلومو میگیره ...

اصلا حس خوبی نداشتم ...

خیلی بده بعد از این همه خوشی و با هم بودنمون اخرش قراره هرکس بره خونه ی خودش ...

دلم میگیره ... دلتنگش میشم و میخوام وقتایی میریم بیرون خوش میگذرونیم بعدش هم بیایم

خونه کنار هم باشیم ...

وقتی این حسم رو بهش میگم میگه منم همینطورم حتی بعداز با تو بودن دلم دیگه نمیخواد برم

خونه ... میگه اینم درستش میکنم و هرچه زودتر مال خودم میشی اونوقت هر ثانیه و هر وقت

کنار همیم ... و همین میشه یه دلگرمی بزرگ و میزارمش گوشه ی دلم که کمتر بهونه بگیره

 

چقدر خوبه که اینجایی امیرم ... توی هوایی که نفس های توست ... نفس کشیدن

میشه برام لذت بخش ترین کار دنیا ...

همیشه کنارم باش عشقم

( دیروز اینقدر غرق با هم بودن بودیم که حتی یادم رفت یه عکس از باغ و غذامون بگیرم و

بزارم اینجا ... )

امروز چند جا رفتیم که ماشین قیمت کنیم و ببینیم میتونیم ماشین بخریم ولی اینقدر

قیمت ماشین هاشون گرون بود و همشون نقدی بودن که فکر نکنم بتونیم حالا حالاها

یه ماشین خیلی خوب صفر بخریم ... ولی همین که تلاش امیرم رو میبینیم که بهترین

زندگی رو میخواد برام بسازه برام کلی شیرینه ...

 

+ یکشنبه 26 مرداد1393 ساعت 17:24 بـ ه قـلمـ نسیم

این روزا بدجور دلم برای امیرم تنگ شده بود اخه دوتاه از رفتنش به پادگان میگذشت و

دو ماه بود که ندیده بودمش ... اصلا وقتی از ۱۵ روز که میگذره و میره دیگه طاقت دوریش برام

سخت و سخت تر میشه و تحملم کم و کمتر ...

این رو پشت تلفن به روش نمیارم که براش خیلی سخت تر بشه

تا اینکه پریشب بهم زنگ میزنه و میگه که ما اماده باش خوردیم و تو پادگان نیستم

بهم میگه به پادگان زنگ نزن و خودم بهت از اونجا زنگ میزنم ...

شک میکنم میگم نکنه میخواد بیاد و یه دفعه ای خوشحالم کنه ... زنگ میزنم به گوشیش

و میبینم نه اون خاموشه ... میگم نسیم اینقدر خیالبافی نکن باید این اماده باشش تموم شه

تا بعد بیاد ...

تا اینکه دیشب که خونه ی همسایمون بودم دیدم برام مسج اومد و میگه که نسیمم

من ده دقیقه دیگه میرسم بیاد همونجایی که همیشه میای ...

اصلا باورم نمیشد هنگ کرده بودم سریع شالمو پوشیدم و از همسایمون عذرخواهی کردم

و اومدم خونه و سویچ رو برداشتم ... اصلا نفهمیدم چطوری رانندگی کردم

درست همون موقعی که رسیدم اتوبوس هم رسید و امیرم با ساگ ابی رنگش پیاده شد

پریدم تو بغلش چقدر ذوق کرده بودم ... درست یک خواب بود برام

برای منی که یه حس ششم خیلی قوی دارم و هر وقت که امیر میخواد سوپرایزم کنه

و من خودم جلوتر حدس میزنم ... یه چیز واقعا غیر منتظره ای بود اصلا فکرش هم نمیکردم

تازه معنی اینکه کسی میگه انگار روی ابرا هستم رو درک میکردم تازه از درک بیشتر

با تموم سلولهای بدنم حسش میکردم  ... دیروز عصر با اینکه از صبح ساعت ۶ تا خود هفت شب

که رفتم دنبال امیرم همش سرپا ایستاده بودم ... ولی وقتی امیرم رو دیدم تموم خستگیام

یادم رفتم ... کلی دوتامون ذوق هم رو کردیم ...

تموم خستگی و دلتنگی این دو ماه نبودنش از تنم ریخته شد . با همین اومدنش ... با همین

دیدن غیر منتظرش ...

چقدر خوبه که اینجا پیشمی امیرم ... چقدر خوبه که دارمت

+ پنجشنبه 23 مرداد1393 ساعت 12:49 بـ ه قـلمـ نسیم

وقتی که داشتیم میرفتیم مشهد تو راه خیلی دلم گرفته بود و همینجور که بیرون

رو نگاه میکردم اروم و بی صدا اشکام هم میریخت ... امیرم پیشم نبود و از همه بدتر

اصلا دلم نمیومد تو موقعیتی که اون توی پادگان داره کلی سختی میکشه اونوقت من

برم مسافرت ... حس خوبی نداشتم اصلا ... اینقدر بی صدا اشک ریختم تا همونجور

که سرم به شیشه ی ماشینمون بود خوابم برد ساعت نزدیک ۲ شب بود که خواب رفتم

همون لحظه خواب دیدم که توی کربلا هستم و پای برهنه دارم اونجا توی خاکها راه میرم

که به حرم امام حسین برسم ... زیر لب زمزمه میکردم السلام علیک یا حسین بن علی و

قدم برمیداشتم که از خواب پریدم ... حتی وقتی چشمام هم باز شد داشتم به امام حسین

سلام میدادم ... سرمو بلند کردم و حرم امام رضا رو دیدم و داشتیم نزدیک حرم میشدیم

یه حس عجیبی بود ... تو فکر خوابم بودم ... با اینکه هنوز قسمتم نشده که کربلا برم ولی

خوابش رو دیدم اونم درست موقعی که داشتیم به حرم امام رضا نزدیک میشدیم ...

اون لحظه بهترین حس دنیا رو داشتم ...

السلام علیک یا حسین بن علی

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

حرم امام رضا ساعت ۴ صبح موقعی که رسیدیم

 

+ چهارشنبه 15 مرداد1393 ساعت 20:10 بـ ه قـلمـ نسیم

یکشنبه ظهر از مشهد برگشتیم

با اینکه با دل گرفته بار سفر بسته بودم ولی وقتی اونجا رسیدم و حرم رفتم

خیلی حال و هوام عوض شد خیلی زیاد ...

امیرم هم لحظه به لحظه بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید و حتی نمیزاشت نبودش رو کنارم

حس کنم از هر فرصتی گیر میاورد و بهم اس میداد ...

تو حرم کلی با امام رضا درد و دل کردم و بازم ازش خواستم که دفعه ی بعد وقتی میام پابوسش

با امیر دوتایی بیایم ...

 

وقتی برگشتم یه ضد حال خیلی خیلی بزرگی خوردم خیلی ضدحال بدی بود ... امیرم بهم زنگ

زد و گفت که برگه ی ترخیصش اومده و برای ۱۹ آذر ماهه ... وقتی این خبر رو شنیدم بدجور

شوکه شدم برای یک لحظه قلبم به شدت درد اومد و نتونستم بیشتر با امیر حرف بزنم

ولی اینقدر خودمو محکم گرفتم و شب که خواستم نماز بخونم سپردمش دست خدا و

پیش خودم گفتم وقتی من به خودش توکل کردم پس جای هیچ غصه ای نباید باشه تو دلم

وقتی دستم توی دست خودشه نباید اینجوری از خود بیخود بشم برای هر مشکلی که پیش میاد

و راضیم به رضای خودش ...

 

 

+ سه شنبه 14 مرداد1393 ساعت 19:7 بـ ه قـلمـ نسیم

ماه رمضان هم تموم شد ...

ماهی که اولش با کلی سختی شروع شد

اصلا نمیتونستم روزه بگیرم خیلی خیلی سخت بود برام ...

همش به این فکرمیکردم که از فردا دیگه نمیگیرم و واقعا برام سخته

ولی خدا کمکم کرد خیلی خیلی کمکم کرد بهم انرژی داد که روزه هامو بتونم بگیرم

شبای قدر امسال خیلی متفاوت تر از سالهای قدر گذروندم ...  امسال فقط با پاهام تو مسجد

برای شب زنده داری ندارم ... امسال همراه پاهام دلم هم اومده بود حتی دلم خیلی جلوتر از

پاهام توی مسجد قدم گذاشت ... امسال خدا رو توی دهام توی نمازهای شبم حتی توی

الغوص و العفو گفتن هام حس میکردم ... امسال خیلی بزرگتر شده بودم خیلی زیاد ...

چیزایی رو ماه رمضان امسال حس کردم که هیچ سالی حس نکرده بود ... با اینکه اولش

رو با خستگی و بیحالی شروع کردم ولی وسطاش پر از شور و شوق خدا شدم ...

 

امیرم توی این مدت که میدید خیلی افسرده شدم از هر فرصتی گیر میاورد و جایی خلوت

میرفت اینقدر بهم اس ام اس میداد که من روحیم بهتر بشه ... خودش خوب میدونه

چقدر با حرف زدن باهاش دلم اروم میگیره خودش خوب میدونه که چقدر الانا دوریش برام سخت

میگذره و طاقت میارم ... امرم توی شرایط سخت پادگان و با اینکه افطار و سحری حتی

غذای درست و حسابی ندارن که بخوره تمام روزه هاش رو گرفت و با همان بیحالی روزه داریش

با تمام وجود هوامو داشت ... توی این مدت که حال و هوای درست و حسابی نداشتم

امیرم اصلا تنهام نزاشت ... حتی با اینکه کیلومترها ازم دوره ...

 

فردا بعد از چهار سال امام رضا ما رو طلبیده و میریم مشهد ...

اخرین باری که رفتم مشهد امام رضا رو قسم دادم که دفعه ی بعد با امیرم بریم پابوسش

ولی این دفعه هم قسمت نشد که با امیرم باشم ...

امسال تا قول نگیرم از آقام از حرمش بیرون نمیام ... امسال از امام رضا قول میگیرم

که خودش واسطمون بشه بین خدا که کارامون درست شه ...

حال و هوای مسافرت رو ندارم اصلا ...

ولی فقط و فقط برای پابوسیه امام رضاست که دلم راضی به رفتن میشه ...

به این امید که این دفعه  دست خالی از حرمش بر نگردم ...

دوست جونیای خودم هر حاجتی  دعایی دارین بگین حتما به اقامون صداتون و دعاهاتون رو

میرسونم ... به این امید که خود اقامون امام رضا حاجت همه رو براورده کنه ... انشاالله

 

 

+ سه شنبه 7 مرداد1393 ساعت 0:30 بـ ه قـلمـ نسیم

همیشه باید خاطره هامون رو همون روز یا روز بعدش بیام و اینجا ثبت کنم

اگه نیام دیگه خیلی به سختی ممکنه که اینجا ثبت بشه ...

 

میخوام یه فلش بک بزنم به روزی که امیرم تو اون مدتی که مرخصی بود

با خانوادش اومدن خونمون ...

اون مدت همش با امیر بیرون بودیم و اصلا فرصت نمیکردم دور و بر لپ تاپم و نوشتن بیام

اون روز دوتامون خیلی استرس داشتیم خیلی خیلی زیاد ... دوباره واکنش بابام رو

نمیدونستیم چیه ... ولی برعکس اون روزی که برام نشون اورده بودن اصلا بی تحملی نکردم

و وقت اومدنشون به امیر اصلا اس ندادم که کجایی و چرا نمیاین ...

اونروز که اومدن مامانش باهام روبوسی کرد و خیلی قربون صدقم رفت ... وقت پذیرایی هم

من فقط شربت و چایی رو اوردم ... بقیه پذیرایی رو مامانم میکردم که تا میومد جلوشون بگیره

امیرم از دست مامانم میگرفت و خودش جلوی همه گرفت ... حالا بماند چقدر روزای بعدش

سر همین دوتامون مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدم .... انگار امیر شده بود میزبان و ما هم

مهمان بودیم ...

اون شب بابام خیلی نرم تر شده بود خیلی خیلی نرم تر ... از اینکه دید امیر اینقدر خودمونی

و خودش رو نمیگیره ... از قیافش میشد فهمید که چقدر ذوق زده شده ...

بازم مثل همیشه اصلا حرفی از آیندمون نزدن ... ولی همین که خیلی بهتر از دفعات قبل بود

خیلی خیلی امیدوارمون کرد ...

اینم چیزایی که امیرم برام اوردن ... البته فقط همینا الن بودن که بتونم ازشون عکس بگیرم

اون شب اینقدر با امیر اس ام اس بازی کردیم و حرف زدیم که یادم رفت از شیرینی ها و اینا

عکس بگیرم ...

 

 

+ شنبه 28 تیر1393 ساعت 13:3 بـ ه قـلمـ نسیم

از بچگی یعنی وقتی به زور هفت سالم میشد یا نه شایدم شش سال

عاشق ماه رمضون بودم ... یادمه با داداشم روزه میگرفتیم و وقت افطار

با هم دعا میکردیم و به خدا میگفتیم که این روزمون رو بزاره برای بابابزرگم

اون موقع ها تازه بابای مامانم فوت کرده بود ...

همیشه شبهای قدر رو دوست داشتم همیشه یه حس خوب تو این شبا

بهم منتقل میشد ... تا ۱۵ سالگی یا شایدم بیشتر ...  همیشه  اخر شباش

تو مسجد خوابم میبرد و برای قران رو سر گذاشتن خواب بودم وقتی مامانم

بیدارم میکرد بریم خونه گریه میکردم که چرا بیدارم نکرده قران رو روی سرم بزارم

 

سالها از اون موقع ها گذشته و من بعد از اون همه سال امسال هیچ شوقی برای

رفتن احیا نداشتم ... اصلا روزشماری نمیکردم که شب احیا برسه ...

ولی وقتی تو ماشین نشسته بودم و داشتم از اموزشگاه میومدم خونه ... صدایی و

نوحه ای که از رادیو برای امام علی میخوند پخش میشد رو شنیدم به یه دنیای دیگه رفتم

اشکام سرازیر شد ...

بعد که افطارم رو خوردم و رفتیم مسجد ... پاهام نبود که منو میبرد سمت مسجد ... اون دلم

بود که اونجا منو کشونده بود ...

روی حیاط نشسته بودم ... هرسال وقت دعای جوشن کبیر سر صدای بچه ها که حرف میزدن

اذیتم میکردم ... ولی دیشب توی یه حس حال دیگه بودم ... دعا که شروع شد با خوندش به

عالم دیگه رفتم و حتی نفهمیدم کی و چطوری ایه ی صدم تموم شد ... با زمزمه کردن هر

فراز از دعا اشکام امون نمیدادن و دلم یه جای دیگه بود ...

دیشب التماسام توبه هام دعاهام یه رنگ و بوی دیگه داشت ... انگار با زبونم چیزی نمیگفتم

همه از ته ته ته دلم بود ... بدون اراده تمام کلمات و استغفرالله ربی و اتوبه و الیه گفتن ها و

حتی العفو گفتن ها رو من نمیگفتم ... این ها همه از ته دلم بالا میومدن از اون جایی که

ماهها و شاید سالها اون ته ته های دلم با فرو دادن بغض دفنشون کرده بودم و هیچ چیزی

نمیتونست این ها رو اینقدر بالا بیاره که به زبون بیارم جز حالی که دیشب داشتم ...

دیشب یه خونه تکونیه اساسی برای دلم کردم ... دیشب گرد و غبار و حتی سیاهی

دوده هایی که تمام دلم رو گرفته بود رو سعی کردم پاک کنم ...

دیشب به معنای کامل برام یه شب فوق العاده بود ... یه شب بین من و خدا  ...

دیشب دستم رو توی دست خدا دادم و گفتم این نسیم ... خودت نزار دست خالی برگرده

و من به معجزه ی بزرگش ایمان دارم ... 

 یارب مددی کن ... که مددیار تو هستی ...

+ پنجشنبه 26 تیر1393 ساعت 13:42 بـ ه قـلمـ نسیم

وقتی با هزار امید چند روز پشت سر هم میرم پلیس +۱۰ تا برگ سبز خدمت امیرم رو

بگیرم تا ببینم شاید دوندگیمون برای برداشته شدن سنواتیش جواب داده ... ولی هر بار

که میرفتم سیستمشون قطع بود و نمیشد بگیرم ... تا امروز وقتی برگ سبز رو گرفتم

و بازم دیدم که هنوز نوشته نود روز اضافه ... به امید صفر شدن این ۹۰ روز بودم و

تا این رو روی برگه دیدم چشام قفل کرد ... ندیدم دیگه هیچی رو ندیدم ...

این ۹ لعنتی جاش رو روی برگه خوش کرده و قصد رفتن نداره ...

باز هم با تمام این نا امیدی ها اون سوراخ هر چقدر هم کوچیکه ... حتی اینقدر کوچیکه

که شاید نشه اسمش رو سوراخ گذاشت و باید گفت اون روزنه ای که منو به خدای خودم

متصل میکنه ... هنوز هست ... و هنوز هم میدونم خدا چقدر میدونه با همین روزنه منو

امیدوار نگه داره ... هنوز به اون معجزش ایمان دارم ... همه چی رو سپردم به خودت

+ چهارشنبه 25 تیر1393 ساعت 12:40 بـ ه قـلمـ نسیم

این روزها پر از حسای بد بودم پر از غصه و ناراحتی بودم

وقتی بهش زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم دلم ارامش میگرفت ولی

ارامشم همون لحظه ای بود و اونو کنارم میخواستم که ارومه اروم بشم

و اون اینو تو صدام حس میکرد بدون اینکه من چیزی بگم

پری شب یه فرصت گیر میاره و بهم زنگ میزنه نزدیک دو ساعت باهام

حرف میزنه و سعی میکنه تمام انرژیش رو استفاده کنه تا ارومم کنه

از نقشه هاش واسه ایندمون حرف میزنه و از اینکه درکم میکنه

چقدر سخته شرایطم ...

با حرفاش اروم میگیرم و منم همراهیش میکنم و از ایندمون میگیم

اینقدر میگیم و میگیم که دیگه به شوخی کردن میرسه کلی از هر دری

میگه که بتونه من رو بخندونه ... صدای خنده هام پشت تلفن میپیچه

من میخندم و اون میخنده ... خنده نبود یه جوری قهقهه بود اونم از ته دل

میگه دیدی تونستم اینقدر بخندونمت

بهم میگه تورو خدا همش بخند ... فقط یکمی تحمل کن دیگه خودم پیشتم و

همیشه همینجور میخندونمت ...

میگه نمیخوام غلو کنم که هیچوقت هیچ غم و غصه ای تو زندگیمون نیست ولی

همیشه کنارتم و نمیزارم حتی اگه یه چیزی باعث غصه شد تو زندگیمون درستش کنم

و نزارم تو غصه بخوری ...

 

ماه رمضان امسال خیلی داره برام سخت میگذره معدم بدجور میسوزه و اذیتم میکنه

هیچ سالی از روزه گرفتن گله نمیکردم هیچ سالی از بچگی تا الان ... ولی امسال

خیلی تو خونه غر میزنم خیلی زیاد ... نه اینکه الکی و از سر بهونه گیری باشه نه ...

تو وجودم انگار اتیش گذاشتن و اینجوری از معدم تا گلوم میسوزه ...

حتی یکی از روزه هام هم بخاطر اینکه  بدجور حال تهوع داشتم و بالا اوردم نتونستم

نگهش دارم ...

روزه های امسالم رو با اعمال شاقه دارم میگیرم و این باعث میشه که کمتر از این ماه

لذت ببرم و بیشتر به این فکر کنم که کاش زودتر تموم شه ...

 

این هفته یه خبر بود که خیلی خوشحالم کرد اونم اینکه وقتی از دانشگاه زنگ زدن و

بهم گفتن که رتبه اول دانشگاه شدم و میتونم بدون کنکور دکترا بخونم ...

درسته که  دکترای رشته ی خودم که عاشقشم رو نداره  که بتونم برم و یه زیر رشته ی دیگه ایه

رو پیشنهاد دادن ولی از اونجایی که فقط و فقطرشته ی خودم رو دوست دارم ...

قبول نکردم که واسه ی اون برم و میخوام بعد از تمومشدن پایان نامم بخونم

تا همین رشته ی خودم رو بخونم ... ولی همین که توی دانشگاه اول شدم و اینجوری

بهم خبر دادن کلی ذوق زده شدم ...

 

این روزها بیشتر از هر وقتی امیرم بهم عشق میورزه و توی صداش جوری عشق رو

حس میکنم که انگاری از پشت گوشی یه سرم پر از قلبای قرمز بهم وصله و از گوشم

به تموم بدنم تزریق میشه ...

چقدر خوبه امیرم که اینجور درکم میکنی ... چقدر خوبه که دارمت ...

 

 

 

 

+ جمعه 20 تیر1393 ساعت 13:40 بـ ه قـلمـ نسیم

امسال از شنبه روزه گرفتم و یک روز زودتر به پیشواز ماه رمضان رفتم

روز اول بدون سحری و حت شب قبلش هم میل شام خوردن نداشتم

صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم روزه بگیرم ... صبحش برای یه سری کارا باید

میرفتم بیرون اونم تو اوج گرما و عصرش هم از ۲ تا ۸ شب کلاس داشتم

ولی خدا کمکم کرد و واقعا لذتی داشت اولین روزه ی امسالم ...

این دوسالی که امیر پادگان نمیدونم چرا شور و شوق بیدار شدن سحر رو ندارم

سحرها چیزی نمیتونم بخورم و اصلا میلی به خوردن ندارم ولی به زور هم شده واسه

اینکه مامان جوش نزنه همون یکی دو لقمه غذا رو میخورم ....

اولین روز ماه رمضان وقتی شبش امیرم بهم زنگ زد و کلی باهام حرف زد خیلی اروم شدم

بهم میگه اگه گفتی چی امشب بهمون افطاری دادن میگم غذای خیلی خوبی دادن یا بد

میگه خیلی خوب ... فکرمیکنم و میگم کباب دادن بهتون ؟؟ میگه نه یه چیزی که من خیلی

دوست دارم ؟؟؟ میگم اره ه ه ه بهتون شله زرد دادن حتما بهتون میگه اره باورت نمیشه یه عالمه

خوردم و حتی الانم یه ظرف تو کمدم دارم که بازم برم بخورد ...

با این خبرش ذوق میکنم درست مثل مادری که نگران بچشه و دوست داره غذای موردعلاقش

رو براش بپزه ... قربون صدقش میشم و میگم یه عالمه بخوری ها ... نزار که بی حال بشی

باهام حرف میزنه و از هر دری که صحبت میکنه دلمو قرص میکنه...

 

دیروز هم با داداشش باید میرفتم برای امیرم کارت تلفن پست میکردم اخه اونجا خیلی کمیاب شده

و نمیتونست بخره ... سامان میاد دنبالم و میره یهویی دیدم جلوی شرکت باباش نگه داشت و

گفت میرم و سریع برمیگردم .... وقتی برگشت دیدم باباش هم همراش اومده یه عالمه

خجالت کشیدم اخه اولین باری بود که جز توی خونمون با باباش روبرو میشدم ...

قبلنا با امیر اومده بودم جلو شرکت ولی امیر چون میدونست من خجالت میکشم نمیزاشت

که باباش بیاد پایین ...

باباش که اومد از ماشین پیاده شدم و سلام کردم دستشو اورد جلو که باهام دست بده

منم روزه بودم نمیدونستم باهاش دست بدم یا نه ؟؟؟ ولی خوب زشت بود که دست ندم

دستمو بردم جلو و باهاش سریع دست دادم و دستمو ول کردم ... باباش هم با سامان

گفت کولر ماشین رو روشن کن تا دخترم گرمش نشه و زود رفت تو شرکت ... فکر کنم

از قیافم و حرکاتم فهمید خجالت کشیدم و زود رفت

برای امیرم پسته اماده کرده بودم که همرای کارتها پست کنم ... خیلی معطل شدم توی اداره

پست ولی بالاخره پست کردیم

وقتی دیشب به امیر میگم برات پسته و نسکافه ی اماده هم فرستادم کلی ذوق میکنه

و میگه نمیدونم چطوری اینقدر خوبیات رو جبران کنم ... تو خیلی به فکرمی

اخه مگه میتونم  به فکرش نباشم ... نمیدونه که اینجا وقتی میوه ای میخورم و میدونم

که اون اونجا از این چیزا خبری نیست که بخوره ... اصلا بهم مزه نمیده و واقعا معنی اینکه

کسی میگه از گلوم پایین نمیره رو اون موقع میفهمم ...

کاش این دوران سخت زودتر بگذره

+ سه شنبه 10 تیر1393 ساعت 10:56 بـ ه قـلمـ نسیم

چقدر این ماه رو دوست دارم چقدر برام پر ارزشه و به نظرم این سی روز

با تمام روزای سال فرق داره ... یه حال و هوای دیگه داره ماه رمضان

امسال دومین ماه رمضانی شروع میشه که از هم اینقدر دوریم

که نمیتونیم سحر ها قوت قلب هم بشیم و کلی همدیگه رو با انرژی

بیدار کنیم که سحری بخوریم

امروز بازم مثل سال قبل سحر رو جدا هم از بیدار شدیم

من اینجا اونم تو پادگان

وقتی امروز بیدار شدم از فکر کرن به این که اون الان غذای درست حسابی نداره

که اونجا بخوره و انرژی بگیره دلم گرفت اشتهام کور شدم

سخت بود برام غذایی رو بخورم در حالی که میدونم اون الان چیز درستی نیست که بخوره

سی روز دیگه باید این حال رو تحمل بیارم

خدایا خودت مواظبش باش ... خداجونم خودت بهش قدرت بده که بتونه اینقدر اخری رو هم

تحمل بیاره و زودتر تموم کنه ...

خداجونم این ماه رمضان امسال نزار از در خونت دست خالی بریم

تنها امیدم تویی خداجونم

همیشه منتظر معجزه ت هستم

+ یکشنبه 8 تیر1393 ساعت 15:2 بـ ه قـلمـ نسیم

خیلی دلتنگم خیلی یه غده سر دلمه که هر لحظه میخواد منفجر بشه

نزدیک یک هفته است که تلفن پادگان خراب شده و نمیشه زنگ بزنم

خیلی خودمو این روزا سرگرم میکنم ولی مگه میشه یادش نیاد تو ذهنم

مگه میشه یادم نیاد که ساعت ها صداش رو نشنیدم و اروم نشدم

چقدر این روزا سخت میگذره

تو خونه شدم یه ادم تلخ که هیچکس نمیتونه باهام حرف بزنه

تا یه حرفی میشه نمیدونم چی میشه سریع عصبی میشم

تا میتونم تو خودم میریزم ولی وقتی یه ذره بهم بیشتر گیر بدن دیگه نمیتونم

تحمل کنم دیگه صبرم تموم میشه و میزنم زیر گریه ...

چه روزای سختیه این روزا

+ جمعه 6 تیر1393 ساعت 22:22 بـ ه قـلمـ نسیم

این روزا بی وقفه دارم پایان نامم رو مینویسم

یاد اون اولش می افتم که پایان نامه برام یه کار خیلی سخت و شاید هم طاقت فرسا بود

فکرمیکردم ازم برنیاد که زود تمومش کنم و  هرچی مطلب و مقاله و کتاب

میخوندم بیشتر گیج میشدم  روزها میشد از اول صبح تا اخر شب فکرمیکردم که چطوری

شروعش کنم و به یک نتیجه ی خوب برسم ... یا  برای نوشتن یک جمله ساعت ها

اینقدر فکرمیکنم که دود بلند شده از مغزم رو بدون دیدن کاملا حسش میکنم ...

و الان وسطهای فصل چهارمش هستم ...

 همین نوشتن و نوشتن و مشغول بودن فکرم به این کار انتظارم رو یه کمی فقط یکمی

آسون تر کرده و کسی چه میدونه همین یه کم اسون تر شدنش خیلی خیلی بهم کمک

میکنه و روزها سریع تر بگذره ...

پایان نامه ی عزیزم درسته اول ازت فراری بودم و برام شده بودی یه غول بی شاخ و دمی که

نمیدونستم باید باهات چکار کنم و زمزمه ی هر روزم این بود که تورو الان کجای دلم بزارم

ولی الان ازت ممنونم که اینقدر منو مشغول خودت کردی که گذر روزهام  بدون امیرم خیلی خیلی

کم دردتر شده ...

همون یک صفحه ای که از پایان نامه به تقدیر و قدررانی اختصاص داره رو باید بدون فکر 

 به تک تک حروف  کلمه ها ٬ جمله ها و حتی پاراگراف های خودش تقدیم کنم چون که

این روزها و ماههای سخت  همدم خوبی برایم بوده  ... خیلی خوب

+ پنجشنبه 5 تیر1393 ساعت 10:6 بـ ه قـلمـ نسیم

دیروز هر چی به پادگان زنگ زدم کسی بر نمیداشت خیلی دلتنگش شده بودم و

دوست داشتم صداشو بشنوم و باهام حرف بزنه

از بس شماره ی پادگان رو گرفته بودم کلافه شدم و گوشیم رو گذاشتم و رفتم تو سالن

پیش مامانم ...

بعد از نیم ساعت وقتی برگشتم که دوباره شمارش رو بگیرم دیدم امیرم زنگ زده و گوشیه من

که نمیدونم کی و برای چی روی سایلنت گذاشته بودم ... حالا انتظار میکشیدم که دوباره زنگ بزنه

باز دوباره شماره ی پادگان رو گرفتم تا ده شب همینجور شماره میگرفتم ولی کسی جواب نمیداد

دیگه و میدونستم الان خاموشیه و نمیشه زنگ بزنم

منتظر بودم شاید خود امیرم زنگ بزنه بهم ... دیگه ساعت ۱۱ شده بود و نا امید بودم از زنگ زدنش

و گفتم تا فردا ظهر صبر میکنم

که دیدم یه دفعه ساعت ۱۱:۱۵ بود که گوشیم زنگ خورد

همه خواب بودن میرم تو حیاط  و کلی باهاش حرف زدم اروم میشم خیلی زیاد وقتی صداشو میشنوم

بهم کلی امیدواری میده که داره همه تلاشش رو میکنه که زودتر تموم کنه با اینکه ته دلم

میدونم که این دفعه هم نمیشه و بازم همونقدر طول میکشه ولی توی صدام بهش

خوشحالیم رو نشون میدم که اون اونجا موندن براش سخت تر نشه

میدونم فقط یه معجزه میخواد که کار کسری و سنواتی امیرم درست شه و

زودتر بتونه بیاد

پیش خدا که کاری نداره اگه اون بخواد همه چی دست به دست هم میده  جفت و جور میشه

تا اون چیز بشه ... انشاالله

+ دوشنبه 2 تیر1393 ساعت 12:29 بـ ه قـلمـ نسیم

شنبه شب روز دهم خرداد که دوتایی رفته بودیم شهربازی

من بدجور هوس بلال کرده بودم خیلی بدجور

توی شهربازی یه جایی بود که بلال میفروختن ولی زیاد تمیز نبود

اونی که درست میکرد ...

امیرم گفت بزار وقتی خواستیم بریم خونه توی بلوار برات  بلال خوشمزه

میخرم

وقت برگشت وقتی رفتیم تو بلوار هر چی نگاه میکردیم هیچکدوم از این بلالیای

گوشه ی بلوار نبودن

یعنی ها همیشه ده قدم به ده قدم بلالی بود ولی اون موقع که ما میخواستیم بخریم

هیچکدومشون نبودن ...

بله دیگه بلال هوس کردن منم حکایتی شده بود ... امیر گفت حالا که تو هوس کردی میریم

از میوه فروشی ها میخریم و خودم برات روی زغال درست میکنم  و میارم

ولی اون شب هر میوه فروشی هم که رفتیم نداشت

اصلا اون هفته همه ی بلال ها ناپدید شده بود تا اخر هفته هرجا که میرفتیم میگفتن

تموم شده

منم دیگه از خیر هوسم گذشته بودم و گفتم اشکالی نداره دیگه

ولی امیرم میگفت تو هوس کردی من از زیر سنگ هم شده باید برات پیدا کنم

تا اینکه شنبه ی هفته ی بعدش وقتی رفتیم بازار بالاخره از بین همه ی مغازه های

میوه فروشی یکیشون بلال داشت و ما یه عالمه خریدیم

و شبش ساعت ۱۰ بود و امیرم برام درست کرد با اینکه روزش از صبح

   همش بیرون بود و خیلی خسته بود   اورد دم خونمون ...

یعنی ها این بلالاش اینقدر خوشمزه بودن و چسبید که خدا میدونه

فدای امیرم بشم که میگفت تا برات بلال پیدا نکنم که پادگان نمیرم که بالاخره پیدا کرد

و برام اورد ...

 

حالا که امیرم نیست بلال بخوریم هر دفعه از بلوار رد میشم میبینم ده قدم به ده قدم

این بلال فروشی ها دارم بلال درست میکنن ... حالا اون موقع که ما میخواستیم باید

همشون ناپدید میشدن والا ..............

ولی این باعث شد که مزه ی اون بلال هایی که امیرم برام  درست کرده بود تا وقتی زنده ام

زیر دندونم بمونه

عاشقتم بهترینم

 

+ دوشنبه 2 تیر1393 ساعت 9:45 بـ ه قـلمـ نسیم

دیروز بعد از اینکه کلاسام تموم شد از آموزشگاه میام بیرون و شمارش رو میگیرم

بعد از سه چهار بار که زنگ زدم به پادگان و بوق مشغول میزد بالاخره یکی برمیداره و

میگم که صداش بزنن ...

میگه یه پنج دقیقه دیگه زنگ بزن تا صداش کنم ...

بعد از پنج دقیقه دوباره شماره ی پادگان رو میگیرم بازم بوق مشغولی میزنه ...

هر چی شماره میگیرم نمیشه ... میخواستم قبل از اینکه تاکسی حرکت کنه

بتونم باهاش حرف بزنم اخه وقتی حرکت میکرد درست نمیتونستم صداشو بشنوم

تا اینکه شمارش میگیره و صداش رو میشنوم ... با اینکه شیشه های تاکسی بازه و

داره با سرعت میره و صداشو درست نمیشنوم ... بازم سعی خودمو میکنم که گوشام

تیز شه بتونم باهاش درست و حسابی حرف بزنم ...

بهش میگم الان بهت زنگ زدم چون تا برسم خونه فوتبال شروع میشه و نمیخوام تورو از

پای تلویزیون بیان و صدات بزنن و یه قسمت از بازی رو از دست بدی ...

میگه تو چقدر به فکرمی ... یعنی تا اینجاشم فکر کردی ؟؟؟

میگه یعنی اینقدر به فکرمی که نمیخوای از پای فوتبال بلند شم ؟؟؟

میگم اره مگه شک داشتی ...

میگه نه ... ولی این کارات منو بیشتر عاشقت میکنه ... اینکه میفهمم اینقدر به فکرمی

و حسش میکنم دوست داشتنم صد برابر میشه ...

 

امیرم میدونی این ذره ی کوچیکی از عشقمه ... هنوز اینقدر از اینجور عاشقی های

من ببینی که خودت هم باور نکنی که چقدر برای من مهمی ...

 

+ یکشنبه 1 تیر1393 ساعت 15:21 بـ ه قـلمـ نسیم

داغونم این چند روز بدجور از همه جا و همه کس نا امیدی برام میرسه

شبا با سردرد میخوابم و صبح هم که از خواب پا میشم از سر درد

کلافه ام ...

ولی امروز نیومدم که از این چیزا بنویسم اومدم از یه روز خیلی خوبی که با امیرم داشتم

بنویسم

امیرم خیلی دوست داشت بریم شهربازی و منم از خیلی وقت بود شهربازی نرفته بودم

شاید یه هفت سالی میشد که اصلا شهربازی نرفته بودم ...

ساعت ۴.۳۰ از خونه راه افتادیم و تصمیم داشتیم اول یه کمی تو خیابون ها چرخ بزنیم

و بعد که هوا تاریک شد بریم شهربازی

کلی اون روز تو ماشین اهنگ گوش دادیم و خندیدیم و حرف زدیم

تا ساعت ۶ بود که رفتیم داخل شهربازی

دستم تو دستش بود و یه حس خیلی خوبی تو وجودم خونه کرده بود

هنوز هیچکدوم از وسایلاش راه نیوفتاده بودن و ما فقط اونجا قدم زدیم و

حرف زدیم ...

اولین وسیله ای که سوار شدیم به پیشنهاد امیرم رفتیم ماشین سواریش 

اون سوار یه ماشین منم سوار یه ماشین دیگه ... امیرم همش بهم نگاه میکرد

و من اون موقع همه ی غصه هام رو یادم رفته بود

بعد از ماشین سواری سوار جت شدیم ... هنوز وسایل بزرگش راه نیوفتاده بود و

شهربازی خیلی خلوت بود ... این وسیلش فقط من و امیر بودیم داخلش که حرکت کرد

امیر جلوی من نشسته بود و من پشت سرش ... اون همش روش به من بود و با هم توی اون

بالا همش و همش حرف زدیم ... من میترسیدم و میگفتم اگه من جلوی تو نشسته بودم

نمیتونستم اینجور راحت به عقب برگردم

بعد از اون هم چرخ فلکش  رو رفتیم وااااااااای من خیلی میترسیدم و هی میگفتم امیرم

خیلی ترسناکه بیا اینو سوار نشیم ولی وقتی بهم اطمینان میداد که تا وقتی من هستم

از چیزی نترس کلی ذوق میکردم .... توی چرخ فلک امیرم همش دستش رو دورم گرفته

بود و تا من جیغ میزدم من و محکم تر تو بغلش میگرفت و باهام حرف میزد

اون بالا که نگه داشت گفتم من میترسم تکون بخورم تو یه عکس از اسمون و شهر از

این بالا میگیری و امیرم برام عکس گرفت ...

بعد از چرخ و فلک رفتیم قایق سواریش که من همش میگفتم این یکی رو دیگه نمیترسم این

خیلی هیجان داره و امیرم میگفت پس بریم سوار شیم ... اینقدر قایق تند میرفت که من

از اول تا اخرش خودمو تو بغل امیرم جا کرده بودم و جیغ میزدم

خیلی هیجان داشت خیلی بعد از مدتها روحیم پر از شور و شوق بچگیام شده بود

چقدر خودمو برای امیر لوس میکردم و اونم همش نازمو میخرید

یکی از قشنگترین لحظه هامون کنار هم گذروندیم ...

خیلی دلمون میخواست ترن هوایی و بقیه وسایلش رو سوار شیم که دیگه دیروقت شده بود

و باید میومدم خونه ...

اومدن خونه خیلی زده حاله واقعا ها

توی شهربازی که بودیم و داشتیم قدم میزدیم که اذان مغرب همون لحظه بلند شد

و من دستمو پشت امیرم گرفتم و رو به خدا کردم و دعا کردم گفتم خدا جونم میدونی

این امیر من ۶ ماه سربازیش مونده میدونم خیلی بزرگی میتونی معجزه کنی که این

۶ ماه به یک ماه بشه و امیرم میگفت اگه خدا فقط اراده کنه و بخواد میشه چرا نشه

این تموم میشه زود ...

بهترین لحظه ی عمرم رو کنارش گذروندم کاش این لحظه های خوب کند میگذشتن

 

اینم یه عکس از اون بالای چرخ و فلک

 

+ شنبه 31 خرداد1393 ساعت 9:30 بـ ه قـلمـ نسیم

یه وقتایی هم هست که همه ی درها به روت بسته میشه

یه وقتایی هم هست که تو اوج امیدواری و توکلت به خدا تمام راهها برات بیراهه میشه

یه وقتایی هم هست که شیرین ترین مزه برات بدمزه ترین و تلخ ترین میشه

یه وقتایی هم هست که بودنت تو این دنیا رو بی فایده میدونی

یه وقتایی هم هست که  هیچ کاری از دستت بر نمیاد میدونی مثل چی ؟؟؟

درست مثل کسی که داره یه فیلم غم انگیز رو میبینه و دلش برای ادمای توی

اون فیلم میسوزه و میخواد براشون کاری کنه که غصشون کمتر شه ولی

هیچ کاری جز تماشا کردن و دنبال کردن اون فیلم از دستش بر نمیاد ...

ولی نه اون تماشاچی میتونه تلویزیون رو خاموش و بی اهمیت از کنار

اون فیلم بگذره و نزاره غصه های اون فیلم داغونش کنه ... ولی توی

زندگیه واقعی نه میشه توقفش کرد و نه خاموش ...

یه وقتایی هم هست دلت برای خودت تنگ میشه و اون خود قبلیت نیست

یه وقتایی هم هست که نمیدونی چرا خدا اینقدر از همه چیز نا امیدت میکنه

یه وقتایی هم هست اشک ریزه ریزه از چشات میریزه و اصلا دوست نداری کسی بفهمه

یه وقتایی هست توی اوج امیدواری به تمام اتفاقای دور و برت ... زمین میخوری و

جایی برای امید نمیمونه ...

یه وقتایی هست هیچکس نمیتونه ارومت کنه هیچکس

اون موقع است که خسته میشی دلمرده میشی و یه گوشه زانو تو بغل میشینی

و به حال خودت اشک میریزی تا شاید اروم تر بشی

+ سه شنبه 27 خرداد1393 ساعت 13:13 بـ ه قـلمـ نسیم

یه شب که داشتیم به همدیگه مسج میدادیم حرف میزدیم من به امیرم

گفتم دلم هوس کرده نماز شب بخونم و یه عالمه دعا کنم واسه درست شدن

کارامون  تو هم پایه ای دو نفری بخونیم؟ اونم که همیشه و همه جا پایه ی منه ...

گفت با اینکه خیلی خسته ام ولی پایتم اساس پیشنهاد خوبیه

اون شب دوتایی با هم وضو گرفتیم و با هم نماز خوندیم

یه حس خاصی داشت ... خیلی اون شب نماز بهم چسبید

با اینکه پیش هم نبودیم و اون خونه ی خودشون بود و من هم خونه ی خودمون

ولی خیلی خوبه که میدونی دارین تو اون لحظه دو نفرتون با هم از خدا چیزی رو

میخواین

خیلی خوبه وقتی حس کنی دونفری با هم در خونه ی خدا رو زدیم و داریم ازش

در عین حال دعا کردن از داشتن همدیگه هم تشکر میکنم ...

اون شب بعد از نماز خوندن دوتامون حس سبکی میکردیم ...

عاشق این نماز خوندنای دونفرمونم ... چون یه جوره خاصه

یه حس خالصانه ... خیلی با وقتای دیگه فرق میکنه ...

 

توی اون نماز اون شب همتون توی ذهنم بودم و برای همتون دعا کردم

به نیت همه ی دوستای خوب اینجا پیش خدا التماس کردم

به امید اینکه هم ما و هم دوستام  به حاجتاشون برسن

آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

+ جمعه 23 خرداد1393 ساعت 16:33 بـ ه قـلمـ نسیم

امروز بعد از ۱۶ روز امیرم باز باید میرفت پادگان

از پریشب حرکت کرد و امروز صبح باید میرسید پسوه

ولی لعنتی این اوتوبوسه خراب شده بود و تا امروز عصر ساعت ۵

توراه بود امیرم ...

خیلی سخته تو راه بودن و تو جاده بودن اونم واسه دو روز کامل

تند تند بهش مسج میدادم و باهاش حرف میزدم که گذشت زمان رو حس نکنه

کاش خودم باهاش بودم اونوقت هیچ سختی رو حس نمیکردیم

یاد اون روز تو جاده افتادم که امیرم از پادگان اومده بود اراک دنبالم که دوتایی

برگردیم شهرمون که اتوبوس خراب شد ...

همه مسافرا دادشون در اومده بود غیر از من و امیرم ...

اونم واسه اینکه کنار هم بودیم ... با اینکه من مریض بودم و حالی نداشتم

ولی این کند گذشتن زمان رو دوست داشتن ...

 

امروز هم امیرم میگفت چقدر خوبه که تورو دارم میگفت همین که باهام حرف میزنی

سختیه راه رو از یادم میره ...

 

این مدت هرچی دنبال کسریه بسیج رفتیم هیچ نتیجه ای ندیدیم

نمیدونم چرا هر دری رو که میزنیم و با توکل به خدا پیش میریم بازم

اون دره بسته میشه ... نمیدونم چرا هر چی یه امیدواری میخواد بیاد

باز هم یه چیزی میشه که درست نشه ...

ولی همه ی اینا یه حکمتی و صلاحی توشه که میدونم خدا خودش اینجور میخواد

و حتما یه راهی پیش رومون میزاره ... ایشالا

الان نه کسری درست شده و نه سنواتی که سه ماه تو پروندش بی دلیل خورده ...

یعنی اگه هیچ کدوم از این چیزا درست نشه امیرم تا ماه آذر خدمت داره ...

و این شش ماه واقعا زیاده ...

ولی وقتی همه چی رو سپردیم دست خدا دیگه نگرانش نیستم که چرا اینقد زیاده و

چرا اینجور شد ... میدونم خوده خودش درستش میکنه ...

خدایا تنها امید و نگاهم فقط و فقط سمته خودته ....

 

این ۱۶ روزی که امیرم اینجا بود و با هم بودیم هر روز تا سر شب با هم بیرون بودیم

میگفتیم و میخندیدیم و حتی وقتی از وضع کارامون دلمون میگرفت غصه هامون رو به

هم میگفتیم و همین دلمون رو اروم میکرد ...

روزی نبود که ما همدیگه رو نبینیم ... شهربازی . یه رستوران دنج . گشتن تو خیابون ...

همه و همه باعث شد رو حیمون حسابی جا بیاد ...

یه شب هم که امیر و مامان باباش اومدن خونمون که اون شب هم خیلی خوب بود ...

توی این ۱۶ روز به اندازه ی یکسال برامون خاطره شد ... که حتی فرصت سرخاروندن هم

پیش نمیومد ... حتما میام تک تک خاطره ی همه ی این روزا رو مینویسم ...

 

دوست جونیام خیلی به دعاتون توی این اعیاد مبارک شعبانیه نیاز داریم

مارو توی مناجاتهای خالصانتون یادتون نره ...

 

 

+ چهارشنبه 21 خرداد1393 ساعت 21:14 بـ ه قـلمـ نسیم

شنبه است و من این اول هفته ای رو با کلی انرژی شروع کردم

اینقدر انرژی دارم که هر چقدر خوشحال هم باشم تخلیه نمیشه

این روزایی که امیرم  اینجاست واقعا بهم خوش میگذره

نمیزاره یه ذره اذیت شم و غصه بخورم و همه جوره ای هوامو داره

روز چهارشنبه دو نفری با هم رفتیم بیرون

رفتیم بستنی خوردیم و کلی سر قضیه ی بستنی که روی لباس امیر ریخته بود

خندیدم مگه خندم بند میومد از بس جالب ته بستنی رو کج شد و حواسش نبود

که سفیدیه لباسش لکه شد

بعد هم  امیرم منو برد پیش داداشم و اونجا دوتایی فاتحه خوندیم و یه

نیم ساعتی پیشش نشستیم و ارامش گرفتیم ...

و بعد من گفتیم بریم پالیز تا نهارمون رو اونجا بخوریم

امیر هم خودشو لوس میکرد و میگفت من با این لباس لکه شده چطوری بیام

خوووب مسخرم میکنن بریم خونه عوضش کنم و منم هی میخندیدم به کاراش

رفتیم پالیز و اولش تو محوطش یه گشتی زدیم و بعدش هم

یه نهار توپ با هم خوردیم ...

وقتی نیستش بهترین غذا هم بهم نمیچسبه ولی اونروز اینقدر غذاهه بهم چسبید

کی هر چی میخوردم سیر نمیشدم و واسه امیر هم همینطور بود

دیروز هم بهترین روز رو کنار هم گذروندیم البته درسته فقط یک ساعت کنار هم بودیم

ولی همون یک ساعت ... تک تک ثانیه هاش تک تک لحظه هاش تک تک دقیقه هاش

رو دوتایی با هم کنار هم مزه مزه کردیم...

و همین یک ساعت درست مثل ابنباتی شده بود که هیچ بچه ای موقع خوردنش

دوست نداره تموم شه ...

چقدر خوبه که امیرم این روزا پیشمه و من ازاین لحظه لحظه های با هم بودنم

نهایت استفاده رو میبرم ...

امشب قراره اگه همه چی جور شه دوتایی بریم شهر بازی ...

 

توی این چند روزی که امیرم اومده همه چیش خوشی بود همه چی لبخند رو روی لبام

میاورد ... حتی بدترین خبر ...

وقتی امیرم بهم گفت که به جای ۱۸ ماه خدمتش شده ۱۹ ماه خیلی ستم بود برام

خیلی خبر بدی بود ولی با بودنش کنارم هیچی نمیتونست این ارامشم رو به هم بزنه

حتی این خبر که یک ماه هم برام واقعا زیاده ...

یعنی امیرم تا اخر شهریور باید خدمت کنه و ۱۹ این ماه که تموم شه ۶۰ روز دیگه از خدمتش

میمونه که تموم کنه ...

 

هیچکدوم از این فکرا نتونست فکرمو به خودش مشغول کنه و حال خوب این روزامو خراب کنه

 

امیرم چقدر خوبه که اینجایی و چقدر خوبه که پیش منی ...

بیصبرانه منتظر اون روزیم که برای همیشه پیش من باشی و کنار هم ثانیه ثانیه های

زندگیمون رو بگذرونیم ...

من به این اینده ی خوش امیدوارم ...

 

+ شنبه 10 خرداد1393 ساعت 11:3 بـ ه قـلمـ نسیم

 

گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم

 

چه بگویم که غم از دل برود

 

چون تو بیایی ...

 

 

نزدیکای رسیدنش بود ... بهش میگم بهم دیر زنگ نزدی وقتی فلان جا رسیدی

بهم اس بده که بیام دنبالت ...

وقتی اون لحظه بهم میگه نسیم قشنگ ارایش کن و خوشگلترین مانتوت رو بپوش

میخوام ببینمت میخوام نسیم خوشگلمو ببینم نبینم اون نسیم غمزده رو

توی دلم پر از شوق میشه واسه خوشگلتر شدن براش و رفتن پیشش

 

با حوصله ارایش میکنم و مانتو سفیدم رو میپوشم ... خوشگلتر از همیشه میشم

سوار ماشین میشم و میرم دنبالش ...

وقتی رسیدم دیدم  منتظرمه پیاده شدم و یه بغل و روبوسیه جانانه دوتامون رو سرحال

کرد ... درست همون بغل خیابون ...

سویچارو میدم بهش و میگم تو سوار شو ... دور میزنم و حرف میزنیم و حرف و حرف و حرف

تموم شدنی نبودن این حرفا ...

ماشین بغلیمون گفت که ماشین پنچره ...

الهی بمیرم با تموم خستگیه که امیرم داشت مجبور شدیم پیاده شیم و همونجا زاپاسه ماشین

رو عوض کنه ...

همونجور که داره زاپاس رو عوض میکنه با هم کلی حرف میزنیم ...

دستاش سیاهه سیاه میشه و من تند و تند با دستمال کاغذی پاکشون میکنم

ولی تمیز نمیشد حتما باید اب بود

با هم تا موقع رسیدن به خونه نقشه میکشیم که چی به مامانش اینا بگه واسه

این سیاهی دستش ...

گفته بود بهشون که من میرم دنبالش ولی نمیخواست بگه که ماشینمون پنچر شده

کم کم نم نم بارون میزنه ... چه بویی چه هوایی شده بود ...

چقدر خوبه که امیرم پیشم اومده چه حس خوبی دارم وقتی کنارمه و دستم تو دستشه

وقتی میرسیم خونشون و  از ماشین پیاده میشه و مجبور میشیم که هر کسی بره خونه

کلی از اینکه بازم نمیتونیم بیشتر پیش هم بمونیم دلمون بیقرار میشه ...

ولی همین که اینجا هست و توی یک هوا نفس میکشیم بهترین نعمت دنیایه برامون ...

 

امیرم قیافش و هیکلش مردتر شده از وقتی سربازی رفته

دستاش زمخت تر شده و یه جورایی بزرگتر شده ...

نمیتونم بگم چه جوری شده ولی این حس مردونه شدنش کاملا با دیدنش

بهم  القا میشه ...

ولی الهی بمیرم توی این مدتی که سربازیه کلی لاغر تر شده عشق من

چقدر خوبه که اینجا پیشمی امیر من

+ دوشنبه 5 خرداد1393 ساعت 22:8 بـ ه قـلمـ نسیم

الان یک عدد نسیم خوشحال و ذوق زده داره اینجا مینویسه و وبلاگش رو اپ میکنه

اره الان تو دلم هزاران کله قند داره اب میشه

هجده روز مرخصی داره عشقم و الان تو راهه و ایشالا فردا میرسه

دیگه از فردا هیچکس نسیم رو تو خیابون تنها نمیبینه بعله دیگه همش با اقایی اینور و اونوریم

خدایا عشقم زود و سالم و سرحال برسه پیشم

آمــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــن

 

 

راستی دوست جونیام من خیلی وقته کارای هنری میکنم

و شادباش عروسی هم  درست میکنم هر جا چیزی میبینم ازش ایده میگیرم

و میام خونه و برای خودم درست میکنم

 البته تا حالا برای بیرون و سفارش درست نکردم فقط برای عروسیای فامیل

درست کردم ...

حالا واسشون یه وبلاگ درست کردم تا وقتای بیکاریم اگه سفارش داد کسی براش

درست کنم و یه سهمی توی تدارک عروسیش داشته باشیم. خوشحال میشم اگه

شما دوستام وبلاگم رو دیدین و کسی شادباش خواست بهش معرفی کنین.

راستی خودتون هم برین وبلاگم و بگین که ایا قشنگن یا نه ؟؟؟

البته از همه مدلام عکس ندارم اون مدلایی هم که درست نکردم باز درست میکنم و

کم کم عکساشون رو توش میزارم

پس نظرتون راجب بهشون یادتون نره ها

اینم ادرسش

weddinggifts.blogfa.com

+ یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت 21:45 بـ ه قـلمـ نسیم

دیروز هرچی که به پادگان زنگ میزدم میگفتن که بازرس اومده و امیر نمیتونه بیاد

پای تلفن و مشغوله فعلا ..و و هی منو پاس میدادن به دوساعت دیگه که زنگ بزنم

ساعت دو پاسم دادن به ساعت چهار ... منتظر موندم چهار که شد ... پاسم دادن به

ساعت شش که هر بار هم زنگ میزدم میگفتن که نمیتونه الان بیاد ...

منم فقط میخواستم صدای عشقم رو بشنوم و باهاش حرف بزنم

تا اینکه ساعت ۹ زنگ زدم و وصل کردن به اسایشگاهشون و وقتی گفتم که با امیرم کار دارن

گفتن خوابه اگه میخوای بیدارش کنیم ولی من که دلم نمیومد گفتم نه خسته است بزارین بخوابه

 

واسه سرگرم کردن خودم رفتم تو نت و توی سایت سربازی و همش از مشکلاتش و قانون و مقرراتش

رو میخوندم 

ساعت ۱۰.۳۰ بود که خود امیرم زنگ زد به گوشیم

با هم نزدیک یه ساعت حرف زدیم الهی بمیرم امیرم بخاطر بازدیدی که داشتن از ساعت

۱۲ شب قبلش تا ساعت ۹ همش بیدار بوده و نمیتونسته بخوابه بخاطر اماده باشی که داشتن

با هم کلی حرف زدیم از همه چی از دلخوریامون از دوریمون از دلتنگی از سختیا و حتی

از ایندمون ... بیشتر امیرم برام حرف زد چقدر حرفاش ارومم میکنه

وقتی میگه تمام تلاشم و این سختیایی که میکشم واسه زودتر رسیدن به تویه

قرار شد که امروز بره پیش فرماندشون و براش مرخصی بنویسه اگه خدا بخواد

حالا معلوم نیست که کی بهش مرخصی بدن ؟؟؟ یا امروز یا فردا یا جمعه و یا شنبه

ولی میگفت تا شنبه دیگه حتما برام برگه مرخصی رو مینویسه که بیام ...

 

کاش این روزای دوری زودتری تموم بشن

+ چهارشنبه 31 اردیبهشت1393 ساعت 10:14 بـ ه قـلمـ نسیم

اگه امروز این کسایی که برای بازدید اومدن بیان و برن و دیگه امیرم میتونه فردا بیاد

این دفعه دیگه خیلی به خودم امید ندادم که حتما میاد که دوباره اگه نشد تو ذوقم نخوره

خداکنه این بازرسا برن و امیرم راحت بشه

جیگرم اتیش میگیره وقتی میگه از صبح زود که بیدار میشم پوتین تو پامه تا شب

اونم این پوتینای سنگین و لعنتی ...

جا داره اینجا بازم بگم که سربازی خیلی خیلی خر است

تازه خر بودن هم کافیش نیست یه چیز خیلی خیلی خیلی بالاتر از خر است

 

+ سه شنبه 30 اردیبهشت1393 ساعت 9:52 بـ ه قـلمـ نسیم

 

از وقتی که نشون هم شدیم ... همسایمون هم خبردار شد دوتا دختر داره و از همون موقع

همش میگن کی عروسیه ما میخواییم بترکونیم ها شهریور دیگه حتما عروسیه مگه نه؟

و ما همچینان هر روز بهشون میگیم که معلوم نیست عروسی کی باشه باید تکلیف سربایه

امیرم مشخص بشه و بعد معلوم میشه که کی عقد و عروسیه ...

ولی اونا همچنان ااصرار دارن که حتما و حتما شهریور عروسیه و ما هم دیگه توی ذوقشون نمیزنیم

و چیزی نمیگییم .. کار به جایی رسیده که دیروز دخترای همسایمون پارچه نشونمون دادن که

خریدن واسه عروسیه من لباس بدوزن ... من و میگی هاج و واج ... پیش خودم میگم والا عروسیه

من کی مشخص شده که خودم نمیدونم ... از اونجایی که اونا خیلی ذوق داشتن منم که دلنازک

نزاشتم تو ذوقشون بخوره و گفتم بزار خوش باشن

یک هفته ای هم هست که مامانم به یکی از عمه هام و زنداییم گفته که نسیم یکی رو میخواد

و اونا نشون اوردن فعلا ... اخه وقتی امیر اینا اومدن خونمون ما به کسی از فامیلامون نگفتیم

فقط همسایه ها چنداتاشون که صمیمی هستیم و دوستامون خبر داشتن که الان یک هفته

است زنداییم و عمم هم خبر دار شدن ... و این خبر دار شدن همانا و نقشه کشیدن واسه عروسیه

من که شهریوره به قول خودشون همان ... نمیدونم اینا چرا همشون روی شهریور کلید کردن ؟؟؟

ما هم والا نگفتیم که شهریور عروسیه که سر زبونشون بیوفته ؟؟؟

خلاصه که از همون روز که زنداییم فهمیده رفته تو نخ جهیزه و کارای عروسیه من و از اونجایی که

دست به خیره و واسه این کارا ذوق داره هر وقت که خونمون زنگ میزنه از من و جهیزه و عروسی

و این چیزا میپرسه

حتی تا اینجا پیش رفته که رژیمش رو یک هفته شروع کرده که تا شهریور لاغر بشه ؟؟؟؟

یعنی ها اینجور بگم همه ی فک و فامیل و همسایه دارن واسه شهریوری که ساخته ی ذهن

خودشون هست اماده میشن برای عروسی ؟؟؟

جز خود عروس و داماد که روحشون هم خبر نداره باید واسه عروسیشون اماده شن والاااااااا

فقط تمام ذوق و شوق و امید این عروس و داماد اینه که بتونه داماد عزیزم مرخصی بگیره و

یه دو هفته ای از پادگان بیرون بیاد و پر بکشه به سوی عروسش والا بخدا

 

این یعنی افکار مثبت رو اینقدر تو ذهنمون جولان میدن که فکرکنم خودمون هم باورمون میشه

اونوقت تمام کائنات دست به دست هم میدن تا مادوتا به ارزومون برسیم

 

دیروز که زنگ زدم به امیرم تمام این جریانا رو براش تعریف کردم ... میگم میدونی فکر کنم شهریور

بشه تو همینجا تو پادگانی و اینا واسه خودشون عروسی میگیرن ... اونوقت من باید با هزار سختی

و مشکل سر سفره عقد زنگ بزنم به پادگان بعد از یکساعت شلوغی خط و اینجور چیزا اونا بردارن

و گوشی رو بدن دست تو ... اونوقت عاقد که میخواد عقد رو بخونه من از پشت تلفن بعله رو بگم

و تو هم بشنوی ... میزنه زیر خنده

و همین سوژه ای میشه برای خنده ی دوتامون و هی ازش میگیم و میخندیم ...

میگم میدونی همه ی مهمونا دنبال لباسشون الا عروس و داماد که باید با همین لباسایی

که الان میپوشن بیان عروسی اونم داماد با این سر کم مو و کچلش که نشون دهنده سرباز

بودنشه ... و اونوقت صدای کرکر خندمون میپیچه تو گوشی ...

حالا یه سوژه ای داریم دوتایی که هر وقت ازش حرف بزنیم غصه هامون و این دوری واسه

چند لحظه ای از یادمون میره و هر و هر میخندیم و هر وقت یه چیز جدید خنده دار بهش اضافه

میکنیم و یادمون میاد که خندمون رو طولانی تر کنه ...

 

چند روزه که به امیرم زنگ میزنم بهم میگه چقدر خوبه که زنگ میزنی مرسی که بهم با تمام

سختی که شماره گرفتن اینجا داره بازم هر روز و هر روز و شاید روزی چند بار بهم زنگ میزنی

خیلی ذوق کردم که اینجور منو فهمیده و میخواد از دل من در بیاره ...

اخه میدونین چیه ... چهارشنبه قبل که قرار بود امیرم بیاد و نیومد من کلی گریه کردم ظهرش

که به پادگان زنگ زد و گفتم تو هنوز نیومدی و اونم گفت بهم مرخصی ندادن من همون لحظه

زدم زیر گریه دست خودم نبود این زار زار گریم بند نمیومد تازه هی بیشتر هم میشد ...

اونوقت بود که امیرمم اعصابش خورد بود واسه اینکه بهش مرخصی نداده بودن و منم الان اینجور

گریه میکردم و اونم کلافه شده بود ... هر کاری میکرد اروم نمیشد و اخرم بهم گفت اخه تو چرا

زنگ میزنی به پادگان من که همش بهت خبر بد میدم و اینجور شد که من خیلی ناراحت شدم

و پیش خودم گفتم تا بیاد دیگه زنگ نمیزنم بهش ... ولی خودش بعد از اون دوبار بهم زنگ زد

و منم دلم طاقت نیاورد و بازم به پادگان زنگ میزنم .

الانم هر وقت زنگ میزنم بهم میگه مرسی که زنگ میزنی چقدر خوبه که زنگ میزنی ...

فکرکنم حس کرده حرفی که اون موقع تو عصبانیت زده خیلی منو ناراحت کرد و الان با این

تشکراش میخواد بگه که من اونروز تو عصبانیت بود و من ذوق میکنم که زنگ میزنی ...

 

من این سربازمو چقدر دوست دارم خدا ... که اینقدر خوب درکم میکنه و حال و روزم رو میفهمه

اینکه نمیخواد غصه بخورم و از چیزی ناراحت میشه زود متوجه میشه ...

پسرکم سربازم خیلی دوستت دارم ... کاش میتونستم بهت بگم که دوست ندارم تو که اونجایی

غصت بدم ...

امیرم عشقم همه ی وجودم خیلی دوستت دارم و بیش از اندازه دلتنگت شدم

هرچی میگذره از سربازیت دلتنگیه منم صدبرابر میشه و به جای عادی شدن برام سخت تر میشه

و این هم چیزی نیست جز خاصیت عشق که دوری رو هر چی ازش میگذره برای عاشق

سخت تر میشه ...

 

امیر جونم مرد سرباز من عاشقانه دوستت دارم و بیصبرانه منتظر دیداری جانانه هستم

 

خدا جونم خودت کمکمون کن که این دوری هارو هرچه زودتر پشت سر بزاریم ....

 

ببخشید پستم خیلی طولانی شد ...

 امروز همینجوری دلم خواست از تمام اتفاقات این روزا بنویسم

 

+ دوشنبه 29 اردیبهشت1393 ساعت 9:58 بـ ه قـلمـ نسیم

من یک دخترم

وقتی دلم میگیرد٬

دل کسی را نمیشکنم 

بشقاب هارا نمیشکنم

شیشه ها را نمیشکنم

زورم به تنها چیزی که میرسد٬ این بغض لعنتی ست ...!!!

 

 

دلتنگشم خیلی زیاد ... حتی طاقت یک روز هم ندارم که بگذره تا بیاد

چه برسه به یک یا دو هفته ...

هر چی از این دل لعنتیم اینجا بنویسم بازم نمیتونم درست احساسم رو بگم

از بس به این دلم وعده دادم و همش سراب بوده الان دیگه هیچی رو قبول نمیکنه ...

 

دیشب داغون بودم از دلتنگی ... میام تو تاریکی اتاقم و جانمازم رو پهن میکنم

بغضم امون نمیده میشکنه و اشکام دونه دونه رو گونه هام میریزه و نمیتونم جلوشون رو

بگیرم اروم و بیصدا گریه میکنم خیلی اروم ...

خداجونم نمیدون صدامو میشنوی یا نه ... جز تو این روزا هیچ دلخوشی ندارم

با تنها چیزی که دلم اروم میگیره اینه که خدا هست ...

این که خودش مثل همیشه ارومم میکنه ...

 

 

 

+ جمعه 26 اردیبهشت1393 ساعت 16:11 بـ ه قـلمـ نسیم

این هفته قرار بود چهارشنبه امیرم بیاد ...

تمام ذوق و شوقم همین بود که این هفته میاد

ولی وقتی چهارشنبه شد و گفت که فعلا بخاطر بازدیدا مرخصی نمیدن

تمام دنیا رو سرم خراب شد ...

چقدر گریه کردم ... 

تحملم کم شده خیلی خیلی کم

صبرم کم شده

ولی باز هم صبر میکنم

خداجونم همه چی رو دادم دست خودم ...

فقط کمکم کن صبرم بیشتر شه

+ پنجشنبه 25 اردیبهشت1393 ساعت 14:13 بـ ه قـلمـ نسیم

چقدر دوست دارم روزایی رو که با شنیدن صداش بیدار میشم ...

وقتی صبح خوابم و زنگ میزنه و تا صدای زنگ و میشنوم و چشام به

شماره ی پادگان میوفته سریع جواب میدم و با صداش گوله گوله انرژی

به تمام اعضای بدنم وصل میشه ...

چقدر اینجور بیدار شدن ها رو دوست دارم ...

منتظر یک دیدار جانانه ام که بیاد و تمام دنیا رو با صدای قهقهه خندمون پر کنیم

+ یکشنبه 21 اردیبهشت1393 ساعت 10:6 بـ ه قـلمـ نسیم


طراح : صـ♥ـدفــ